« سرنوشت حزب‌الله | خانه | رونق اقتصادي، پيامد دموكراسي »

سفر به آذربايجان

شاخه جوانان جبهه مشاركت منطقه اردبيل در سال 1381 به مناسبت نيمه شعبان كارت تبريكي را براي من ارسال كرد كه تصوير روي آن درياچه ساوالان در اردبيل بود. وقتي در منزل آن را نگاه مي‌كردم به ياد قول تكراري سفر به برخي مناطق ايران به همراه خانواده افتادم كه هيچگاه ميسر نمي‌شد لذا از من خواستند براي فراموش نكردن (مودبانه بدقولي نكردن) تعهد خود را مكتوب كنم و من هم جمله‌اي به اين مضمون را داخل كارت نوشته و به تاريخ 2/8/1381 آن را امضا كردم «اينجانب عباس عبدي تعهد مي‌كنم تابستان آينده با خانم بچه‌ها به اين منطقه سفر كنيم. البته شرايط فورس ماژور خارج از تعهد است.» گرچه فورس ماژرو بطور طبيعي موجب خروج فرد از تعهد است، اما در هر حال آن جمله را قيد كردم و 11 روز بعد زنداني شدم و تعهد ملغي شد! و شهريور ماه امسال قضاي آن تعهد را بجا آوردم و سفري 9 روزه به اردبيل و آذربايجان شرقي و زنجان داشتم و اين اولين سفر به مفهوم ايرانگردي من بود و اميدوارم كه آذربايجان غربي و كردستان و ايلام و كرمانشاه هم سفر بعدي باشد. سفر خيلي خوبي بود (جاي همه خالي) مطالب گفتني هم زياد است، اما فقط به چند نكته اشاره مي‌كنم.

1ـ من قبلاً چند بار به تبريز و اردبيل رفته بودم، اوضاع عمومي آنجا بخصوص وضع تبريز قابل قبول نمي‌نمود، تبريز در زمان قاجار در كنار تهران دو شهر اصلي كشور بودند. اين مسأله را از مطالعه نقشه كنوني تبريز هم مي‌توان دريافت زيرا محله‌هاي تبريز كه در يك‌صد سال قبل بودند و اسامي آنها چون «خيابان»، «اميرخيز»، «دوه‌چي»، «سرخاب»، «چرنداب»، «باغميشه» و... در اكثر كتاب‌هاي تاريخ مشروطيت درج شده است، در حال حاضر نيز كماكان ساختار اصلي شهر تبريز را تشكيل مي‌دهند، در حالي كه شهرهاي ديگر چون تهران چنين نيستند، اگر تهران يك‌صد سال قبل را در نقشه كنوني تهران پر رنگ كنيم بخش كوچكي از تهران فعلي را شامل خواهد شد. در هر حال تبريز و آذربايجان با آن تاريخ و نيز طبيعت و نيروي انساني‌اش شايسته جايگاه بالاتري در كل كشور بود. اگرچه در اين سفر بوضوح شاهد بودم كه آذربايجان و بخصوص تبريز تحولي چشمگير را در دهه اخير طي كرده است، اما كماكان بر اين باورم كه آذربايجان از هر نظر (تاريخي، طبيعي، نيروي انساني، سياسي، اقتصادي و...) بالقوه داراي توانايي بيشتري از آنچه كه هست مي‌باشد.
يك نمونه اين تحول را در وضع ظاهري شهرها (بويژه تبريز) و راه‌هاي استان‌هاي اردبيل و آذربايجان شرقي مي‌توان ديد، براي يك مسافر امنيت و كيفيت جاده‌ها پيش از هر چيز ديگري خود را برجسته مي‌كند، و اگر در مراحل آخر سفر، جاده تبريز به ميانه و زنجان را تجربه نكرده بودم، قطعاً از اين جيث نمره خوبي به راه‌ها داده مي‌شد، اما حيف كه اين جاده اصلي و مهم كشور در وضعيت ناهنجاري قرار دارد، اگر چه از خوب بودن راه‌هاي ديگر احساس خوشايندي دست مي‌داد اما اين راه بين‌المللي كشور و استان كي و چگونه به استاندارد قابل قبول خواهد رسيد خدا مي‌داند، بايد منتظر تكميل بزرگراه تهران ـ تبريز شد تا اين نقيصه مهم برطرف شود.
شايد عده‌اي اين تفاوت بوجود آمده ميان آذربايجان و تبريز را با ديگر نقاط كشور ناشي از بي‌توجهي مركز به آنجا بدانند، من در شرايط كنوني در مقام نفي يا اثبات اين ادعا نيستم، و براي اثبات و رد اين فرضيه بايد به آمار و ارقام بودجه‌هاي عمراني و ملي استناد كرد. اما در كنار اين فرضيه مي‌تواند فرضيه‌هاي ديگري هم مورد توجه قرار گيرد، از جمله اين كه آذربايجان و بويژه تبريز بايد فضاي بيشتري را براي حضور ديگر هموطنان و حتي ديگران در آنجا باز كنند. به عنوان مثال افغاني‌ها در اكثر نقاط كشور حضور دارند، ولي در آذربايجان و تبريز به ندرت مشاهده مي‌شوند، همچنين آذري‌ها در تمامي نقاط كشور فعال هستند، اما عكس قضيه چندان صادق نيست، همچنان كه حتي آذربايجان شرقي عموماً مهاجرفرست است تا مهاجرپذير، بويژه مهاجرت از استان‌هاي ديگر به آنجا خيلي كمتر است. البته در صد سال تا پنجاه سال قبل مهاجرت ميان استاني و حتي درون استاني بسيار كم بود و هر منطقه برحسب توانايي‌هاي دروني خودش رشد و توسعه مي‌يافت، ولي از هنگامي كه جابجايي‌هاي جمعيتي و نيروي انساني و سرمايه اهميت يافته است، عدم پذيرش ديگران و طرد آنان مي‌تواند نقطه ضعفي در توسعه و عمران تلقي شود. در هر حال هر دو فرضيه يا فرضيات ديگر بايد منصفانه و عالمانه براي تأييد و يا رد نقد و بررسي شود.
2ـ يكي از شهرهايي كه رفتم، كليبر بود. كليبر داراي طبيعت و هوا و چشم‌انداز بسيار زيبا و آرام‌بخشي است. اولين چيزي كه برايم سوال بود اين كه چرا جنگل‌هاي كليبر چون ديگر جنگل‌هاي كنوني ريشه‌كن نشده است. بويژه آن كه احتمالاً آنان راحت‌تر و بي‌مانع‌تر مي‌توانستند جنگل را با هدف دسترسي به ذغال يا زمين نابود كنند معلوم شد كه مردم كليبر به جنگل منطقه خود و نيز پاكيزگي آن حساسيت و تعصب دارند و حتي هنگامي كه منطقه جنگلي آنان به دليل حضور مسافران يا بازديدكنندگان قلعه بابك آلوده مي‌شود، مردم آنجا را پاكيزه مي‌كنند، حفظ اين منطقه زيبا و پاكيزه ناشي از فرهنگ والاي مردم منطقه است.
يكي از مشكلاتي كه براي كليبر پيدا شده، سياسي شدن قضيه قلعه بابك و جمع شدن مردم منطقه و كشور در اواخر خرداد ماه در آنجاست. اين مسأله موجب واكنش از سوي حكومت شده، بطوري كه در سال جاري تمامي راه‌هاي منتهي به منطقه در اواخر خرداد، بسته شد و گفته مي‌شد كه حتي تعداد قابل توجهي از دانش‌آموزان روستاهاي منطقه كه براي شركت در امتحانات كنكور بايد به كليبر مي‌آمدند، به علت محدوديت‌هاي اعمال شده براي ورود به كليبر، از اين امتحان محروم شدند. همچنين سياسي شدن قلعه بابك موجب بي‌توجهي حكومت به منطقه شده و همين امر برخي از سرمايه‌گذاري‌هاي انجام شده را با ورشكستگي مواجه كرده است، و هتل بابك از اين جمله است كه هيچگاه خنده و حتي تبسمي را بر لب مدير هتل نديدم و حاضر بود آنجا را به حداقل قيمت بفروشد و عطايش را به لقايش ببخشد.
3ـ ابعاد سياسي پيدا كردن ديدار از قلعه بابك را مي‌توان از طريق كنترل راه‌ها و ممانعت از ورود بازديدكنندگان به آنجا، بطور موقتي محدود كرد، اما اين بحران بالقوه در منطقه وجود دارد و كافيست جرقه‌اي چون كاريكاتور روزنامه ايران زده شود و قضاياي خردادماه سال جاري آذربايجان رخ نمايد. در چنين شرايطي، قلعه بابك فقط به كليبر محدود نمي‌شود كه كل منطقه قلعه مي‌شود. برخي از افرادي كه به مسايل منطقه آشنا بودند از ندانم‌كاري‌ها و بي‌سياستي‌هاي متوليان امر در قضاياي خردادماه تعريف مي‌كردند كه موجب تأسف است. به نظر من اتفاقي كه سال گذشته و در جريان واقعه 27 خرداد 1384 در آذربايجان رخ داد بسيار مهمتر از وقايع خردادماه سال جاري بود. من اين مسأله را در تحليلي مفصل در سال گذشته نوشته‌ام. اين كه انتخاب اول مردم آذربايجان، نفر آخر (هفتم) انتخابات كشور باشد، همان فاجعه‌اي سياسي است كه بسياري به آن توجه نكردند. انتخاب اول ايران بايد همان انتخاب اول آذربايجان هم باشد، و اگر در آن زمان كسي به اين موضوع نپرداخت به اين دليل بود كه افراد حاكم، سرمست پيروزي و افراد محكوم، غرقه در اندوه بودند و هيچكدام براي توجه به اين مسأله مهم جاي خالي در مغزشان باقي نمانده بود.
البته تحليل من از آن واقعه (27 خرداد 1384) و وقايع خردادماه سال 1385 قدري متفاوت از تحليل‌هاي مطرح شده است (گرچه اصولاً امكان انتشار تحليل‌هاي واقع‌بينانه براي كسي فراهم نبود) و اين تحليل را هم در حضور جمعي از دوستان در سفر بيان كردم و كامل آن را در همان تحليل مفصل پيش‌گفته نوشته‌ام كه اميدوارم در آينده منتشر شود.
4ـ يكي از نكات جالبي كه در سفر با آن مواجه شدم، مسايلي بود كه افراد از حاشيه‌هاي سفرهاي استاني دولت و نيز سخنراني‌هاي استانداران و... تعريف مي‌كردند كه قصد بيان آنها را در اينجا ندارم، چرا كه نوشته موجود در قالب طنز ارايه نشده است. اما اجمالاً بايد گفت كه اگر دولت فرصت كرد يا تصميم گرفت دور دوم سفرهاي استاني خود را انجام دهد، در اين صورت منتظر مي‌مانيم تا واكنش مردم را شاهد باشيم. ظاهراً پوپوليسم هم مثل عشق است (در مثل مناقشه نيست) چرا كه «عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل‌ها».
5ـ در اردبيل دو روستا را هم ديدم. يكي در ميان جنگل‌هاي گردنه حيران كه به لحاظ اداري جزو آستارا بود و ديگري روستايي در حدود 40 كيلومتري جنوب شرقي اردبيل. اولي كه ميان جنگل بود فعلاً با خشكسالي و كم‌آبي مواجه بود ولي برق و تلفن داشتند. اما مشكل مدرسه دخترانه (از راهنمايي به بالا) براي كل منطقه وجود داشت. ظاهراً حكومت به موضوع دسترسي به شبكه‌هاي تلويزيوني ايران و كور كردن شبكه‌هاي جمهوري آذربايجان اهتمام بيشتري داشت تا موضوع ادامه تحصيل دختران از سطح ابتدايي به بالا. روستاي دوم هم تنها روستايي در منطقه بود كه ساكنان آن تماماً از اهل تسنن بودند، چون مغرب به آنجا رسيديم پيش‌نماز آنجا نپذيرفت كه شام نخورده منزلش را ترك كنيم و به آبگوشت مرغ و ماست ميهمانمان كرد. نكته مهم اين روستا آن بود كه دوستي كه ما را به آنجا راهنمايي كرد و از اهالي اردبيل بود و ارتباطات روستايي زيادي هم داشت، مي‌گفت من زياد به اين روستا مي‌آيم، از قديم و ده‌ها سال قبل هم پدرم با آنان مراوده داشت و هر موقع به اينجا مي‌آيم، احساس آرامش خاصي دارم، چرا كه مردم آنجا اهل دروغ نيستند.
6ـ در تبريز چيزي كه برايم جلب توجه كرد، نبودن گدا در سطح شهر بود، بعداً هم در يكي از مبادي ورودي شهر با اين تابلو مواجه شدم كه «به شهر بدون گدا خوش آمديد». و انصافاً نكته مثبت و مهمي براي تبريز و آذربايجان است. دليل اين مسأله چه مي‌تواند باشد؟ ممكن است گفته شود كه تبريزي‌ها به فقراي خودشان كمك مي‌كنند تا نيازمند گدايي نشوند، اما مي‌دانيم كه گداها لزوماً هم وضع چندان بدي ندارند و گدايي بيشتر مسأله‌اي فرهنگي است در نتيجه مي‌توان گفت كه عزت‌نفس اين مردم بيشتر از آن است كه تن به گدايي دهند يا اجازه دهند كه كسي خود را به چنين عملي مشغول دارد.
7ـ نكته آخر هم درباره بهداشت در اماكن مختلف است كه حيفم آمد به آن اشاره نكنم، چرا كه اكثر جاهاي عمومي با وضعيتي نسبتاً غيربهداشتي و مملو از زباله مواجه بود كه قطعاً تأثير منفي بر گردشگري دارد، بويژه وضعيت توالت‌هاي اماكن مختلف عموماً غيرقابل قبول بود. (بجز توالت موجود در محوطه گنبد سلطانيه) و عجيب است كه نمي‌دانم چرا اين مهم به بخش خصوصي سپرده نمي‌شود تا با ساختن و حفظ و نگهداري توالت هم مردم را در سفرهاي خويش خوشحال كنند و هم از اين طريق پولي كسب كنند. احتمالاً هنوز بد مي‌دانيم كه بگوييم فرد يا افرادي از اين طريف امرار معاش مي‌كنند.
8ـ فراموش كردم كه بگويم هر دو زندان من در سال‌هاي 1372 و 1381 چند روز پس از بازگشت از سفر تبريز به تهران رخ داد. ولي اين بار چون آخر سفر به زنجان ختم شد، احتمالاً با شگون همراه خواهد بود. سفر به تبريز فقط از حيث زندان شدن پس از آن نيست كه در خاطرم مانده، بلكه يك بار هم اتفاق بسيار عجيبي رخ داد كه براي پرهيز از طول كلام، بعداً آن را خواهم نوشت. ان شاء الله.

Comments

با سلام آقاي عبدي
سفرنامه تان به آذربايجان را خواندم. لطفا در رابطه با مسئله قومي در آذربايجان بيشتر بنويسيد. در ضمن آيا به نظر شما باز هم در ايران مسئله قومي وجود ندارد ؟

چرا حزب مشاركت فعاليتي انجام نمي دهد ؟
طريقه عضو شدن در حزب مشاركت - راهنمايي كنيد.

با سلام وعرض احترام
اقای عبدی گرامی در اظهار نظری در رابطه با اکبر گنحی در رابطه با اعلام اعتصاب غذا در پشتیبانی از زندانبان سیاسی گفته بودید که با حرکت گنجی مخالفید و با این حرکت میشور کوچه ای را فتح کرد . اینکه هدف از این حرکت چی بود نمیخواهم برایتان توضیح دهم چرا که با توجه به تیز هوشی ودقتتان در بررسی مسائل بدون شک اهداف این حرکت بخوبی در یافته بودید . واین اظهار نظر شما برایم تعجب اور بود . مخالفت با نظرات امریست طبیعی وحق بدون چون وچرای همه . ولی به نظرمن اگر اظهار نظر توام با مسولیت نباشد بی شک ره به بیراهه میزند از انجا که شما را شخصی مسول میدانم گفتارتان مایه تعجم بود وشاید من مسله را درست درک نکرده ام از انجا که من یکی از کسانی بودم که با موضعگیری شما وگنجی در انتخابات ریاست جمهوری موافق نبودم وموافق شرکت در انتخابات بودم . با این حال به محض اعلام اعتصاب غذا از برگزارکنندگان این حرکت شدم و در استکهلم با تعدادی از دیگر موافقان این حرکت باین کار اهتمام ورزیدیم .بهر روی دوست دارم چنانکه برایتان مقدور است حرکت گنجی را بررسی نمائید (منظوراز مقدور مقدوریت زمانی است ) اینکه نوع حرکت مبارزاتی فعلی چگونه میتواند باشد نیز برایم جالب خواهد بود .
با مهر بیکران مهدی استکهلم

اقای عبدی دوستت داریم . این بار اگه اومدی تبریز قبلا خبر بدین چانمان را فدایتان بکنیم . دوستدار صفا و صداقت شما . دیندار

امیدواریم به زودی شما را در کرمانشاه زیارت کنیم

شما نوشته ايد:"اينجانب عباس عبدي تعهد مي‌كنم تابستان آينده با خانم بچه‌ها به اين منطقه سفر كنيم."
بايد گفت: من و فلانی سفر می کنيم. و يا: من با فلانی سفر می کنم.
برای اين توضيح می دهم که شما قلم را از مردم گرفته ايد و خودتان را باسواد به مردم معرفی می کنيد.

سلام آقاي عبدي
من فكر ميكنم اگر نخبگان كشور فكري براي آلام مردم و مسايل فرهنگي و حقوق آنها نكنند انتخاب آذربايجانيها هر روز بيشتر ااز انتخاب ايران متفاوت خواهد بود.

عبدی : همینطور است.

سلام