<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/atom.xml" />
   <id>tag:www.ayande.ir,1391://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="آینده - وب سایت شخصی عباس عبدی" />
    <updated>1391-02-27T06:10:55Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.33</generator>
 
<entry>
    <title>ملازمه‌ي مسئوليت و اختيارات با پاسخ‌گويي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1071.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1518" title="ملازمه‌ي مسئوليت و اختيارات با پاسخ‌گويي" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1518</id>
    
    <published>1391-02-27T13:10:28Z</published>
    <updated>1391-02-27T06:10:55Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در روزنامه اعتماد 24-2-1391...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در روزنامه اعتماد 24-2-1391</p>]]>
        <![CDATA[<p>ملازمه‌ي مسئوليت و اختيارات با پاسخ‌گويي</p>

<p>دو نامه‌اي كه طي هفته‌ي گذشته از سوي رئيس دولت در نقد قانون نظارت بر نمايندگان و نيز اقدامات رئيس مجلس در رد مصوبات دولت نوشته شد،(اعتراضان رییس دولت در اصل متوجه تصمیمات شورای نگهبان است)  موضوعي قديمي را كه از ابتداي انقلاب با آن درگير بوده‌ايم، دوباره زنده كرد. ابتدا چند نكته را بايد متذكر شد. اول اين‌كه درباره‌ي انگيزه‌ي اين مخالفت‌ها نمي‌توان اظهارنظر قاطعي كرد بنابر این در مورد آن نیز سخنی نخواهیم گفت. فارغ از اين كه انگيزه‌ها چه باشند، آيا اصل ادعاهاي مطرح شده مي‌تواند درست باشد یا سراسر غلط است، يا آن كه فهم دقیق آن فراتر از دوگانه درست يا غلط بودن است، و ناشي از يك واقعيت ساختاري در نظام سياسي ايران است. نكته‌ي ديگر اين كه، عده‌اي در مخالفت با نظرات رئيس دولت، به اختيارات قوا از جمله مجلس و شوراي نگبهان اشاره كرده‌اند و اين كه اين قوانین مسير عادي را برای تصویب خود طي كرده، پس حتماً لازم‌الاجرا هستند و عدم ابلاغ يا استنکاف از اجراي آن‌ها تخلف است. در اين يادداشت مي‌كوشم توضيح دهم كه اگرچه ظاهر موضوع همین‌طور ساده و قابل فهم است، ولي واقعيت آن كمي‌ پيچيده‌تر است و نمی‌توان به این استدلال بسنده کرد.<br />
از نظر خودم هر دو ايرادي كه رئيس دولت گرفته، به لحاظ منطقي صحيح است. ولي اين نظريه‌ي اوليه و اجمالي بنده است. اگر در اين زمينه بحث و گفت‌و‌گو شود و صاحب‌نظران حقوق وارد مباحث شوند، شايد نظرم عوض شود. مشكل از اين‌جا شروع مي‌شود كه اگر كسي نظرات شورای نگهبان یا سایر مراجع رسمی را در مورد خاصي قبول نداشت، چه كاري بايد انجام دهد؟ براي مثال اگر رئيس‌جمهور قانون را مخالف قانون اساسي دانست، چرا بايد آن را ابلاغ كند؟ روشن است كه در يك دوراهي قرار مي‌گيريم. اگر او آن قانون را ابلاغ كند، مخالف وجدان و درك و نيز قسم خود عمل كرده است. در مقابل اگر هم قانون را ابلاغ نكند، كشور به صورت جزاير خودمختاری در‌خواهد آمد كه هر كس در هر كجا كه هست، مطابق رأي و نظر خودش عمل مي‌كند و هيچ‌ چيز بدتر از اين برای کشور نخواهد بود. در اين دوراهي، عقل حكم مي‌كند كه راه اول (ابلاغ و اجراي قانون علي‌رغم آن‌كه آن را مخالف قانون اساسي مي‌داند) پذيرفته شود، چون خطرات و هزينه‌هاي كمتري دارد، ولي آيا راه سومي هم هست كه طي نكرده باشيم؟ پاسخ مثبت است.<br />
در همه‌ي نظام‌هاي سياسي جديد، ميان مسئوليت و پاسخ‌گويي تناظر وجود دارد. به‌عبارت ديگر درست است كه به مجلس اختيارات قانون‌گذاري مي‌دهند، به قاضي اختيار صدور حكم و به دولت اجازه‌ي تصويب آيين‌نامه و نيز انجام سياست‌گذاري‌ها و انجام انواع امور و به شورای نگهبان حق تشخیص انطباق یا عدم انطباق مصوبات مجلس با شرع و قانون اساسی و نیز نظارت بر انتخابات، را مي‌دهند و هر اقدامي كه در چهارچوب اين وظايف انجام دادند، قانوني است، ولي اين پايان ماجرا نیست، بلكه آنان بايد در چارچوب انجام اين وظايف و اختيارات، پاسخ‌گو نیز باشند. مهم‌ترين وجه پاسخ‌گويي، در برابر افكار عمومي و جامعه است. بدين معنا كه آنان باید قادر باشند که به لحاظ عرفي از اقدام و تصميم خود، بطور منطقی دفاع كنند. هر فرد يا نهادي كه از پاسخ‌گويي عمومي فرار مي‌كند، به نحوي، غيرمسئولانه و غیر موجه بودن تصميم خود را اثبات كرده است. شوراي نگهبان نيز از اين قاعده مستثنا نيست. در واقع اگر امكان نقد عمومي تصميمات اين شورا فراهم باشد و آنان نيز ملزم به پاسخ‌گويي باشند و بتوانند از تصميمات خود در ميان جامعه و افكار عمومي و نخبگان ذيربط، دفاع كنند، به اين معنا خواهد بود كه پيشاپيش اعتبار علمي و اخلاقي را به اعتبار حقوقي تصميم خود الصاق كرده‌اند و هر كس كه بايد مجري آن تصميمات باشد، از قبل نسبت به درستي و حقانيت آن تصميم قانع شده است و اگر رئيس دولت نيز آن را خلاف قانون اساسي مي‌داند، حتماً در همان مرحله مي‌تواند از طريق مشاوران خود یا بطور مستقیم، اعتبار اين قانون را به چالش بكشد و پاسخ خود را دریافت کند. اين مشكلات براي انتخابات نيز وجود دارد. مرجع قانوني تأييد يا رد صحت انتخابات در هر حوزه‌اي به لحاظ قانوني، شوراي نگهبان است. ولي هر تصميم این شورا در اين زمینه، بايد به حوزه‌ي افكار عمومي كشيده شود و دلايل مخالفان و موافقان آن مطرح شود و نحوه‌ي استدلال و تصميم‌گيري شوراي نگهبان نيز منتشر و در دسترس عموم باشد تا اگر خدشه‌اي بر آن است، مطرح شود. براي مثال مي‌توان به آراي وحدت رويه‌ي هيأت عمومي ديوان عالي كشور مراجعه كرد كه با چه شيوه‌هاي محكمي موضوع را مطرح كرده و نظرات موافق و مخالف نيز قيد مي‌شوند، سپس نظر اكثريت كه به نوعي نقد نظرات اقليت هم هست، به صورت مستدل نوشته و در اختيار عموم قرار مي‌گيرد. به ندرت هم پيش مي‌آيد كه كسي آن را تخطئه كرده باشد. ولي متأسفانه نظرات شوراي نگهبان در مورد رد و تأييد مصوبات مجلس  يا انتخابات در چارچوب اين شيوه، طرح و بحث و منتشر نمي‌شود، لذا همواره عده‌ي زيادي هستند كه نسبت به درستي اين تصميمات ابهام يا اعتراض دارند و تا وقتي كه این شورا يك سازوكار شفاف(مثل هیات عمومی دیدان عالی کشور) براي دفاع از تصميمات خود ارائه نكند، اين ابهامات كماكان باقي خواهد ماند و آثار منفي خود را در مواقع مناسب مثل نامه‌ي اخير رئيس دولت، بروز خواهد داد. همان‌طور که گفته شد، خطاب اصلي نامه رییس دولت به شوراي نگهبان است، زيرا وقتي كه مفادِ يك قانونِ تصويب شده، خلاف قانون اساسي دانسته مي‌شود، به‌طور طبيعي اين امر تعريضي آشكار به برداشت و تصميم شوراي نگهبان است و ربطي به تصمیم مجلس ندارد. ولي جالب اين جاست كه نامه‌ي رئيس دولت طوري تنظيم شده كه گويي طرف حساب آن مجلس است و نه شوراي نگهبان و چنين استنباط مي‌شود كه جرأت نقد مستقيم به تصميمات و استنباط‌هاي اين شورا حتي نزد رئيس دولت هم وجود ندارد، چه رسد به ساير افراد از جمله حقوق‌دانان كه به طور معمول نسبت به ديگران از مشي آرام‌تري پيروي مي‌كنند.<br />
در پايان ذكر يك نكته‌ي حاشيه‌اي هم خالي از فايده نيست. در دوران اصلاحات، آقاي جنتي كه دبير شوراي نگهبان هستند، در دفاع از تصميمات شوراي نگهبان و در رد منتقدين اين شورا، اظهاراتي صریح هر چند كلي و عموماً در قالب‌هاي سياسي و غيرحقوقي بيان مي‌كردند و اين سخنان اگرنه هر هفته، حداقل هر ماه زده مي‌شد. ولي علي‌رغم آن‌كه تعريض‌هاي اخير از سوي دولت همگي متوجه تصميمات اين شورا است، هيچ پاسخ حقوقي يا حتي غيرحقوقي از سوي ايشان مطرح نشده و همين مسأله نيز قرينه‌اي است براي اثبات ادعاي اين يادداشت است كه دبیر شوراي نگهبان در مواجه با استدلال‌هاي حقوقي منتقدين و در پاسخ و توجيه خود، از منطق حقوقي سود نمي‌برد و بيشتر از قالب‌هاي غيرحقوقي استفاده مي‌كند. قالب‌هايي كه اگر مسأله را بغرنج‌تر نكند، بدون شک، كمكي به حل آن نخواهد كرد.<br />
منتشر شده در روزنامه اعتماد 24-2-1391<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دوگانگی سن مسئولیت کیفری در قانون مجازات</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1070.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1517" title="دوگانگی سن مسئولیت کیفری در قانون مجازات" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1517</id>
    
    <published>1391-02-26T13:10:26Z</published>
    <updated>1391-02-26T12:27:24Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در هفته نامه آسمان 23-2-1391...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در هفته نامه آسمان 23-2-1391</p>]]>
        <![CDATA[<p>دوگانگی سن مسئولیت کیفری در قانون مجازات</p>

<p>در شماره پیش آسمان یادداشتی درباره قانون مجازات نوشتم و توضیح دادم که علی‌رغم برداشت عادی، مجازات سنگسار از این قانون حذف نشده است، و در همان‌جا متذکر شدم که درباره موضوع مهم دیگر، یعنی افزایش سن کیفری کودکان به 18 سال نیز یادداشتی را تقدیم خواهم کرد و این نوشته دراین باره است. در این فاصله یادداشتی هم در روزنامه اعتماد نوشتم که در باره معنای جرم در این قانون بود و توضیح دادم که این نحوه قانون نویسی از موضع مسئولانه‌ای نیست.<br />
جرایم در قانون مجازات اسلامی به چهار گروه حدود، قصاص، دیات و تعزیرات تقسیم می‌شوند، هر چند دیات از نظر برخی جزو جرایم نباید منظور شود، با این حال میان سه گروه‌ ابتدایی با تعزیرات چند تفاوت عمده وجود دارد، به این معنا که از نظر فقهای شورای نگهبان، و نیز ایده غالب میان فقها، مجازات‌های حدود، قصاص و دیات در شرع تعیین شده و ثابت است، همچنین شرایط تحقق مسئولیت کیفری آن‌ها و نیز شیوه اثبات هریک از آنها از پیش تعیین شده‌است. برای مثال زنای محصنه یکی از حدود است که شیوه اثبات، و نوع مجازات آن ثابت است، درحالی که تعزیرات چنین نیست. تعزیرات در دست حاکم و حکومت است، هم اصل مجرمانه بودن یک عمل و هم شیوه اثبات و هم میزان و نوع مجازات آن‌ها. البته دراین زمینه تغییرات زیادی در سی سال گذشته رخ داده است، به‌ویژه در زمینه میزان و شیوه مجازات که فعلا موضوع بحث نیست. ولی آن‌چه که در این میان اهمیت دارد، تفاوت در سن مسئولیت کیفری است که برخلاف حدود و قصاص، این سن در تعزیرات از سوی حکومت یا قانون‌گذار تعیین می‌شود. درنتیجه قانون مجازات اسلامی با یک دوگانگی غیرقابل فهم مواجه شده است، زیرا بر اساس برداشت مشهور فقها در حدود و قصاص، سن کیفری، همان سن بلوغ است که در دختران 9 و در پسران 15 سال قمری است که برابر 8 سال و 9 ماه در دختران و در پسران 14 سال و 7 ماه است. درحالی که در جرایم تعزیری، این سن، 18 سال خورشیدی تعیین شده است. این وضع موجب شده بود که برخی از افراد زیر 18 سال که مرتکب جرایم حدود و قصاص می‌شدند، مجازات‌های آن‌ها را تحمل کنند، از جمله این مجازات‌ها اعدام وحتی رجم بود. درحالی که در فرهنگ امروز جهانی و حتی در ذهنیت بسیاری از مردم جامعه خودمان، اعدام افراد زیر 18 سال مطلوب و منطقی نمی‌نماید، و این مساله فشار زیادی را از سوی نهادهای حقوق بشری و افکار عمومی بر قوه قضاییه و نیز نظام حقوقی و کیفری ایران وارد می‌کرد، و به همین دلیل بود که در مقطعی و بر خلاف قانون، دستور داده شد که افراد زیر 18 سال اعدام نشوند، این امر بدان معنا بود که اگر حکم اعدام برای آنان وجود دارد، اجرای حکم را تا بعد از 18 سالگی به تاخیر اندازند، ولی این مساله مشکل را حل نمی‌کرد، زیرا مساله اصلی در زمان اعدام نبود، بلکه صدور محکومیت اعدام برای افراد زیر 18 سال مساله اصلی بود، اعدام افرادی که فاقد مسئولیت کامل کیفری شناخته می‌شوند.<br />
این فشارهای روزافزون موجب شد تا کوششی برای حل این معضل صورت گیرد، این‌کار در قانون جدید به این صورت انجام شد که سن مسئولیت کیفری در جرایم تعزیری 18 سال خورشیدی درنظرگرفته شود و برای افراد 15 تا 18 سال و 15 تا 9 سال نیز مجازات‌های خفیف و با شرایط ساده درنظر گرفته شد، ولی مشکل برای جرایم موجب حد یا قصاص کماکان باقی ماند، هر چند کوشیدند که با نوعی بازی با کلمات این مشکل تخفیف یابد، لذا در ماده 90 این قانون آمده است که " درجرایم موجب حد یا قصاص، هرگاه افراد بالغ کمتر از 18 سال، ماهیت جرم انجام شده و یا حرمت آن‌را درک نکند ویا در رشد و کمال عقل آن‌ها شبهه وجود داشته باشد، حسب مورد با توجه به سن آن‌ها، به مجازات‌های پیش‌بینی شده دراین فصل محکوم خواهند شد." در تبصره این ماده قید شده است که :" دادگاه برای تشخیص رشد و کمال عقل می‌تواند از نظر پزشکی قانونی یا از هر طریق دیگر که مقتضی بداند استفاده کند." به عبارت دیگر مطابق این ماده، در جرایم موجب حد و قصاص سن کیفری همان 9 سال و 15 سال قمری است. البته اگر افراد بالغ زیر 18 سال مرتکب آن‌ جرم شوند، ولی حرمت آن جرم را درک نکند و یا در رشد و کمال عقل آنان شبهه باشد، از مجازات حد یا قصاص معاف می‌شوند و به نحو دیگری با آنان برخورد خواهدشد. ولی نکته این‌جاست که استثنائات تعیین‌شده نه تنها برای افراد زیر 18 سال بلکه برای افراد بالای 18 سال هم صادق است. درماده 139، برای همه افراد، عاقل بودن، شرط مسئولیت کیفری دانسته شده، در ماده 217 درباره جرایم موجب حد آمده که :" مرتکب در صورتی مسئول است که علاوه بر داشتن علم، قصد وشرایط مسئولیت کیفری، به حرمت شرعی رفتار ارتکابی نیز آگاه باشد." بنابر این شرایطی که به عنوان بهبود دهنده سن مسئولیت کیفری در کودکان آمده است، چیز جدیدی نیست و برای بزرگسالان نیز صادق است و نوشتن آن به لحاظ منطقی حشو زائد می‌نماید. درنتیجه می‌توان گفت که از نظر قانون موجود دو سن کیفری داریم. یک سن کیفری برای جرایم موجب حد و قصاص که همان 9 و 15 سال قمری برای دختران و پسران است و سن کیفری دیگر برای جرایم تعزیراتی 18 سال است. فقط در ظاهر کوشیده‌اند که مواد را به‌گونه‌ای بنویسند که مسئولیت اصلی در بهبود احکام صادره مطابق با افکار عمومی را بر دوش قضات بیندازند تا قضات با استفاده از انواع برداشت‌ها به گونه‌ای حکم دهند که افراد زیر 18 سال اعدام نشوند.<br />
این قانون از وجود چند نوع دوگانگی در رنج است، اولین دوگانگی که صوری است، وجود دو سال خورشیدی و قمری در قانون به‌عنوان مبنای سن مسئولیت کیفری است. ولی دوگانگی اصلی در این است که اگر سن مسئولیت کیفری در حدود و قصاص را خداوند تعیین کرده (سن بلوغ) ولایتغیر است، پس به کدام منطق قانون‌گذار به خود حق یا اجازه داده است که سن مذکور را در جرایم تعزیراتی 18 سال تعیین نماید؟ اگر خداوند دختران را مستحق مسئولیت در سن 9 سال قمری و پسران در 15 سال قمری دانسته، قانون‌گذار براساس چه ادله عقلی به خود اجازه داده که در جرایم تعزیراتی میان دختران و پسران تفاوتی قایل نشود، و سن کیفری هردو را یکسان و برابر 18 سال خورشیدی نماید؟ روشن است که این دوگانگی‌ها ناشی از دوگانگی در نگاه و منطق است. دو نگاه و دو منطقی که ظاهرا قابل جمع با یکدیگر نیستند و ترکیب آن‌ها به این صورت موجب تبعات غیرقابل پذیرشی خواهد شد. اجازه دهید چند مثال بزنیم. <br />
اگر دو برادر از یک خانواده به فعالیت مجرمانه سرقت مشغول شوند، در این میان برادر 15 ساله وارد خانه‌ای شود و سرقتی را انجام دهد که تمام شرایط حد را دارد، از جمله این که اشیا سرقتی او از حد معینی با ارزش‌تر باشد، و برادر 17 ساله او سرقت کاملا مشابهی را انجام دهد، ولی بر حسب اتفاق، اشیا سرقتی او به نرخ موردنظر نرسد، دراین‌صورت برادر دوم که بزرگ‌تر است بامجازات بسیار خفیفی مواجه می‌شود و برادر کوچک‌تر به مجازات قطع دست محکوم خواهدشد. این حد از دوگانگی باورکردنی نیست. نمونه دیگر این که، اگر یک پسر 14 ساله با یک دختر 10 ساله مرتکب رابطه نامشروعی شوند، پسر فاقد مسئولیت کیفری تلقی می‌شود و دختر باید 100 ضربه شلاق را تحمل کند. قابل تصور نیست که نظام جزایی مطلوب واجد چنین دوگانگی‌های مفرط و غیرقابل هضمی باشد. برای حذف این دوگانگی چاره‌ای جز پذیرش سن 18 سال به‌عنوان سن مسئولیت کیفری نیست. اگر در قرون گذشته این امکان وجود داشت که افراد در سنین پایین‌تر اجتماعی شوند و از همین سنین هم برای حد مسئولیت کیفری استفاده شود، امروز چنین امکانی وجود ندارد، زیرا دوره آموزش و تربیت کودک نسبت به گذشته طولانی‌تر و تفاوت‌های میان دختر و پسر از این حیث کاهش یافته است. به نظر می‌رسد که قانون را طوری تنظیم‌ کرده‌اند که دوگانگی مذکور در عمل و به دست قضات برچیده شود و یا کم‌رنگ گردد، شاید این راه حل موقتی و مناسبی به نظر برسد، ولی این تعارضات در جای جای قانون مجازات و فلسفه حاکم بر آن وجود دارد و عوارض خودرا بر جامعه ما تحمیل می‌کند.<br />
برای انتشار در هفته نامه آسمان 23-2-1391</p>

<p><br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سرقت در پوشش مامور قلابی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1064.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1516" title="سرقت در پوشش مامور قلابی" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1516</id>
    
    <published>1391-02-23T13:10:23Z</published>
    <updated>1391-02-23T13:12:53Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در روزنامه اعتماد 21-2-1391...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در روزنامه اعتماد 21-2-1391</p>]]>
        <![CDATA[<p>سرقت در پوشش مامور قلابی</p>

<p>درخبرها آمده بود که یک باند سرقت پس از آن‌ که بیش از صدبار سرقت کرده‌اند، در نهایت دستگیر شده‌اند. این باند بخشی از اقداماتش را در پوشش معرفی خود به عنوان ماموران نیروی انتظامی سازمان می‌داده است. این اولین خبر از این نوع و آخرین آن‌ها نیز نخواهد بود، که عده‌ای با سوءاستفاده از لباس پلیس اقدام به ارتکاب جرم و به ویژه سرقت نمایند. هرچند سوءاستفاده از لباس و نام حرفه‌های گوناگون امر جدیدی نیست، ولی همه آن‌ها یک تفاوت عمده با سوءاستفاده از لباس و حرفه پلیس دارند. وقتی که کسانی خود را به‌عنوان پزشک، مقام دولتی، وکیل و... معرفی و از این‌طریق کلاهبرداری می‌کنند، درواقع از جهل و نادانی و سادگی و یا زیاده‌خواهی طرف مقابل خود سوءاستفاده می‌کنند، در حالی که هنگام معرفی متقلبانه خود به‌عنوان پلیس، از ترس و محافظه‌کاری به‌حق قربانی، سوءاستفاده می‌شود، و این چیزی است که مردم بر اساس تجربه به آن رسیده‌اند، واگر به‌نحوی عمل شود که مردم عادی از مواجهه با پلیس نه‌تنها ترسی به دل راه ندهند، بلکه رفتار او را قانونمندتر و محترمانه‌تر نسبت به سایر ماموران حکومتی دانسته و حتی پلیس را حامی حقوق و امنیت خود بدانند، در این صورت به‌طور طبیعی کسی جرات نخواهد کرد که سوء استفاده از لباس و موقعیت پلیس را زمینه مناسبی برای انجام اقدامات مجرمانه خود بداند. مناسب بودن این لباس برای ارتکاب چنین جرایمی نکته‌ای است که پلیس بیش از هر فرد دیگر باید به آن توجه کند.<br />
 چندی پیش در خیابان اصلی محله خود متوجه شلوغی و دعوایی جلوی یک مغازه شدم، آن مغازه‌دار را می‌شناختم. لذا جلو رفتم تا ببینم که قضیه از چه قرار است. معلوم شد که یک اتومبیل که سه نفر لباس شخصی و مسلح در آن هستند، قصد جلب مغازه‌دار را به اتهام موادمخدر دارند، و مغازه‌دار که فرد محترمی بود، از رفتن با آنان اجتناب می‌کرد، زیرا شک کرده بود که آنان پلیس نباشند، لذا اصرار می‌کرد که با کلانتری تماس گرفته شود تا آنان بیایند و اگر هویت این افراد را تایید کردند، با آنان برود، و پلیس‌های لباس‌شخصی که ظاهرا از دایره اطلاعات یا جای دیگری بودند، این‌کار را نمی‌پذیرفتند و میان طرفین دعوای شدیدی درگرفت(که همین مجادلات نیز به کاهش اقتدار پلیس می‌انجامد زیرا پلیس باید مقتدرتر از آن باشد که کسی در برابر آن مقاومت کند مشروط بر این که همیشه مطابق قانون و ضوابط رفتار نماید) ، در نهایت هم ماموران کلانتری آمدند و قضیه حل شد و او را با خود بردند، و البته چند ساعت بعد آزاد گردید و معلوم شد که اقدام آنان اشتباهی بوده و باید فرد دیگری را بازداشت می‌کردند. غرض از ذکر این خاطره این است که وقتی ماموران حاضر نیستند کارت شناسایی خود را به مردم یا متهم ارائه کنند، و این کار را دون قدرت خود می‌دانند، و یا حاضر نیستند که از طریق کلانتری محل و با هماهنگی آن‌ها اقدام به بازداشت افراد نمایند، چندان غیر طبیعی نخواهد بود که عده‌ای از افراد خلافکار، سوء استفاده از این حرفه را پوشش رفتارهای مجرمانه خود قرار دهند. اگر زبان مردم در مواجه با پلیس بسته باشد، و نتوانند سوال کنند، در این ‌صورت دیدن چنین اتفاقاتی نه‌تنها نادر نخواهد بود که در آینده رایج‌تر هم خواهد ‌شد. در این‌میان شایسته است که پلیس بیش از هر فرد یا گروه یا نهاد دیگری نسبت به چنین وضعی حساسیت داشته باشد و در جهت شناسایی عوامل و علل بروز و شیوع این مساله و نیز حل آن اقدام کند. مردمی که قربانی این اقدامات مجرمانه می‌شوند، لزوما تصور نمی‌کنند که سارقان مذکور پلیس نیستند، چه بسا برداشت آنان این باشد که آنان بطور واقعی پلیس بوده‌اند، و چنین برداشتی بیش از هر چیز دیگری چهره و جایگاه پلیس را در جامعه ملکوک و مخدوش می‌کند. راه حل آن نیز تا حدی روشن است. با آموزش و تنظیم مقررات و ضمانت اجرایی مناسب و اطلاع رسانی آن به مردم این مساله به مرور زمان حل خواهد شد. هر پلیسی موظف است در مواجهه با مردم خود را معرفی کند و تا هنگامی که مردم نسبت به شناسایی آنان اطمینان نیافته‌اند، لزومی به همکاری ندارند. داشتن اسلحه و بی‌سیم و حتی لباس نظامی برای اثبات پلیس بودن یک فرد یا چند نفر کافی نیست، حتی لازمه این شناسایی هم داشتن اسلحه و بی‌سیم نیست. در درجه اول کارت شناسایی و نیز حکم رسمی قضایی و اگر بازهم شک و شبهه‌ای وجود داشت، باید از طریق تماس با پلیس 110 که به راحتی در دسترس است، هماهنگ شوند. مردم باید بدانند که راهی برای اثبات هویت پلیس در اختیار دارند. مطمئن‌ترین راه کلانتری محل و سپس پلیس 110 است. اگر پلیس نتواند، شیوه تعامل قانونی خود با مردم را آموزش دهد و نیروهای تحت امر خویش را ملزم به رعایت این شیوه کند، در این ‌صورت نمی‌تواند نسبت به چنین سوءاستفاده‌هایی از لباس پلیس، از خود سلب مسئولیت کند. سوءاستفاده‌های مشابه نه‌تنها از لباس پلیس بلکه از موقعیت سایر نیروهایی که به‌نحوی با اسلحه . زور و ترس در ارتباط هستند نیز وجود دارد. و تا وقتی که به روشنی برای مردم توضیح داده نشود که حق و حقوق آنان هنگام مواجه شدن با این نیروها چیست و این نیروها نیز موظف به رعایت این حقوق هستند و تا وقتی که با متخلفان از آن برخورد نشود، امیدی به کاهش این‌ نوع از جرایم نمی‌توان داشت.<br />
منتشر شده در روزنامه اعتماد 21-2-1391<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>عوامل فرهنگی اختلاس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_985.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1422" title="عوامل فرهنگی اختلاس" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1422</id>
    
    <published>1391-02-22T11:35:04Z</published>
    <updated>1391-02-22T11:55:14Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در ماهنامه صنعت و توسعه آذر 1390...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در ماهنامه صنعت و توسعه آذر 1390</p>]]>
        <![CDATA[<p>عوامل فرهنگی اختلاس<br />
اختلاس یا کلاهبرداری یا دیگر جرایم مالی منتسب به یقه‌سفیدان، پدیده‌ای چند وجهی است، که بطور طبیعی ابعاد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و نیز ابعاد فنی (تکنیکی) و اداری و حقوقی دارد. این یادداشت می‌کوشد که به عوامل فرهنگی موثر بر این پدیده‌ها بپردازد.<br />
جرایم یقه‌سفیدان بر خلاف جرایم طبقات پایین جامعه، در بیشتنر موارد رفتاری به نسبت عقلانی و مبتنی بر محاسبه سود و زیان است، مثلا مقایسه‌ای میان جرم قتل با اختلاس این تفاوت را به خوبی نشان می‌دهد. پدیده قتل معمولا در میان طبقات فرودست جامعه رخ می‌دهد. مرتکب،  نگاه عقلانی به اقدام خود ندارد، و کمتر به سود و زیان (به معنای عقلانی آن) این اقدام می‌اندیشد، در حالی که اختلاس کننده چنین نیست و با محاسبه ترجیح منافع به هزینه، با رعایت ریسک لورفتن، وارد فرآیند اختلاس می‌شود. بنابر این برای آشنایی با عوامل فرهنگی موثر بر پدیده اختلاس باید مولفه‌های هزینه و فایده و ارزیابی ریسک را تشریح کرد و عوامل فرهنگی موثر بر تغییرات این مولفه‌ها را یافت.<br />
اگر هزینه ارتکاب جرم کم ارزیابی شود احتمال بروز آن زیاد می‌شود. برای ارتکاب جرم باید از چند قید رها شد. برای یک فرد مسلمان یا افراد دیندار اولین آن رهایی از خداوند است. به میزانی که حلقه اتصالی فرد به ناظری فرا بشری ضعیف شود یا این‌که توجیهات عجیب و غریب برای دورزدن دستورات اخلاقی (به نام مصلحت و...) و نادیده گرفتن این ناظر رواج یابد، به همان میزان نیز، فرد راحت تر از این قید مهم رها و آماده ارتکاب جرم می‌شود. ضعیف شدن نهاد دین و منحرف شدن مروجین اصول و قواعد اخلاقی و استحکام بخش روابط انسانی، زمینه را برای ارتکاب جرم فراهم‌تر می‌کند.<br />
قید بعدی، رها شدن از نظارت و قضاوت‌های اخلاقی نزدیکان و همکاران است. این رهایی به چند شکل رخ می‌دهد. از یک سو کم شدن ارتباطات شغلی و اجتماعی و از سوی دیگر ضد ارزش نبودن ارتکاب فعل مجرمانه از سوی این افراد بر سست شدن این پیوند تاثیرگذار است. همچنین اهمیت ندادن فرد نسبت به قضاوت‌های دیگران در ساده شدن رهایی از این پیوند اهمیت فراوانی دارد.<br />
قید بعدی رها شدن از خویشتن خویش و غلبه بر وجدان فردی است. شاید رها شدن از این قید سخت‌تراز سایرموارد باشد، ولی فرد با تمسک به توجیه، کم‌کم از این قید نیز رها می‌شود. این‌ تصور که همه همینطور(مجرم) هستند، همچنین با دروغ گفتن به خود و به دیگران بزرگترین و ضخیم‌ترین پرده را میان عمل خویش و نگاه سایرین می‌کشد، و جالب این‌که پیش از این‌ به اندازه کافی نسبت به دروغ، از جامعه حساسیت زدایی شده است.<br />
یکی دیگر از قیودی که باید از آن رها شد، دولت است. هنگامی که فرد به دلایل فرهنگی مشروعیت اخلاقی این قید را در انجام وظیفه‌اش مورد سوال قرار دهد، و شکافی عظیم میان خود و آن ایجاد یا حس کند، در این‌صورت به لحاظ فکری و فرهنگی برای رهایی از قید دولت و حکومت در ارتکاب جرم آمادگی پیدا می‌کند. وقتی که اعتبار اخلاقی و سلامت رفتاری و کارکرد واقعی دولت و متولیان آن در ذهن افراد جامعه متزلزل شود، عبور از قید دولت و حکومت بسادگی انجام می‌شود، اگر هم کسی از این مانع عبور نکند، صرفا به دلیل ترس از عواقب آن است و نه چیز دیگر. برای ارتکاب جرم باید یک ویژگی فرهنگی دیگر نیز رخ دهد، و آن ریسک پذیری است. افرادی که ریسک آشکار شدن جرم‌شان و مجازات را به‌راحتی به جان می‌خرند، بیش از سایرین احتمال دارد که مرتکب جرم از جمله اختلاس شوند. البته، ‌ریسک پذیری در بسیاری از موارد ویژگی مثبت فرهنگی محسوب شده و از عوامل رشد و ترقی است، ولی در محیط اقتصادی غیر خلاق و نیز در حضور زمینه‌های جرم‌زا، چنین روحیه‌ای موجب افزایش ارتکاب جرم می‌گردد.<br />
آنچه گفته شد، نگاهی به آن دسته از ویژگی های فرهنگی بود که هزینه‌های ارتکاب اختلاس را نزد فرد کاهش می‌دهد و احتمال انجام جرم را افزایش می‌دهد. ولی برخی دیگر از ویژگی‌های فرهنگی هم وجود دارند که موجب ارزشمندتر شدن منافع ارتکاب به اختلاس می‌شوند. غلبه ارزش مادیات و پول بر هر ارزش دیگراز جمله ارزش‌های اخلاقی و انسانی، فرد را برای کسب این ارزش ریسک‌پذیر و با انگیزه می‌کند. یکی از مسائل فرهنگی که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد این است که اگر چه در جوامع غربی، مادیات و پول ارزش مهمی هستند، ولی این ارزش بواسطه ارزشی است که برای کار قائل هستند. به عبارت دیگر آنچه که واقعا ارزشمند است، کار و خلاقیت و نوآوری است، هرچند این موارد در نهایت تبدیل به پول و مادیات هم می‌شود، در صورتی که در جوامعی مثل جامعه ما، ارزش پول مستقل و یا حتی در جهت خلاف ارزش کار اهمیت پیدا می‌کند. از سوی دیگر در جوامع غربی ارزش‌های دیگر هم در عرض و یا حتی مقدم بر ارزش پول حضور دارند، و چنین نیست که پول و ثروت ارزش غالب باشد. از جمله اهمیت دادن به منافع جمع و دیگران در عین دفاع از فردیت خویش ارزش مهمی تلقی می‌شود در حالی که در ایران تفرد به معنای نادیده گرفتن حقوق و منافع جمعی است. بنابراین در آن جوامع ارزش‌های اخلاقی و انسانی دیگر، موجب تعدیل ارزش پول و ثروت می‌شوند، ضمن آن‌که اعتبار داشتن کار و احترام به منافع ملی و جمعی موجب پالایش پول و ثروت از اندوخته شدن متقلبانه می‌شود.<br />
آنچه گفته شد فقط به ویژگی‌های فرهنگی تشدید کننده اختلاس مربوط می‌شد، ولی عوامل اجتماعی و ساختاری و نیز عوامل اقتصادی و سیاسی اهمیت بسیار بیشتری در بروز این پدیده دارند و حتی به نوعی می‌توان گفت که عوامل فرهنگی مذکور تابع عوامل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی هستند و برای مقابله با پدیده‌ای چون اختلاس بیش از آن که خود را درگیر اصلاح عوامل فرهنگی کنیم، باید بر اصلاح عوامل اجتماعی و ساختاری و اقتصادی و سیاسی تمرکز کرد.<br />
منتشر شده در ماهنامه صنعت و توسعه آذر 1390<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>لزوم رعايت مسئوليت در قانون‌گذاري</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1069.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1515" title="لزوم رعايت مسئوليت در قانون‌گذاري" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1515</id>
    
    <published>1391-02-20T21:12:45Z</published>
    <updated>1391-02-20T20:50:46Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در روزنامه اعتماد 18-2-1391...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در روزنامه اعتماد 18-2-1391</p>]]>
        <![CDATA[<p>لزوم رعايت مسئوليت در قانون‌گذاري<br />
قانون مجازات اسلامي كه سال گذشته از تصويب مجلس و شوراي نگهبان گذشت، آخرين مراحل خودرا براي ابلاغ و اجرا مي‌گذراند، هرچند اين قانون چون گذشته، به‌صورت آزمايشي تصويب شده و در صحن مجلس و به‌صورت علني مورد بحث قرار نگرفت، و مطابق اصل 85 قانون اساسي از سوي كميسيون خاصي تصويب گرديد، ولي از آن‌جا كه قانون مجازات يكي از قوانين پايه‌اي كشور است و اهميت بسياري در نظم و عدالت اجتماعي دارد و همه مردم با آن درگير هستند، لازم است كه اجزا آن به بحث گذاشته شود. اين يادداشت درصدد است كه نشان دهد در تدوين و تصويب اين قانون مسئوليت لازم و شايسته‌اي از سوی مقننین دیده نمي‌شود. اثبات اين نكته در این یادداشت فقط با ارجاع به معناي جرم صورت مي‌گيرد.<br />
ماده 2 قانون مجازات اسلامي سال 1361، جرم را بدين صورت تعريف كرده است كه :"هر فعل یا ترک فعلی که مطابق قانون قابل مجازات.... باشد جرم محسوب است، وهیچ امری را نمی‌توان جرم دانست، مگر آن‌که به موجب قانون برای آن مجازات تعیین شده‌باشد". اين تعريف از جرم مبتني بر يك قاعده حقوقي است. براساس اين قاعده، يعني "قبح عقاب بلا بيان" يا "قبيح و زشت بودن مجازات بدون اعلام قبلي" موضوعي پذيرفته شده است كه حتي نسبت به قوانين خداوند نيز بايد صادق باشد. براساس اين تعريف جرم به فعل يا ترك فعلي گفته مي‌شود كه در قانون براي آن مجازات تعيين شده باشد وهرچيز ديگري كه در قانون براي آن مجازات تعيين نشده باشد نيز جرم نيست. و از آن‌جا كه قوانين بايد به اطلاع مردم برسد، در اين‌صورت با تصویب هر قانون مردم از پيش نسبت به وجود جرم و مجازات آن آگاه شده‌اند، و لذا اعمال مجازات براي مرتكبين جرم، عملي منطقي و پذيرفتني است.<br />
ولی در ماده 2 قانون جديد مجازات اسلامي جرم به اين‌صورت تعريف شده‌است كه  :"هر رفتاری (فعل یا ترک فعل) که در قانون برای آن مجازات تعیین شده جرم محسوب می‌شود". مطابق اين تعريف مي توان گفت رفتاري كه در اين قانون براي آن مجازات تعريف شده‌است جرم است، ولي همه جرايم را شامل نمي‌شود. و مي‌توان تصور كرد كه جرايمي هم وجود دارد كه در اين قانون نيامده. اين مساله در ماده 220 به صراحت ذكر شده است :"در مورد حدودی که در این قانون ذکر نشده‌است، برابر اصل یک‌صد و شصت و هفتم قانون اساسی عمل شود". اكنون اين سوال پيش مي‌آيد كه آيا وجود جرايمي كه در اين قانون از آنها ذکری نشده است، مصداق "قبح عقاب بلا بيان" نخواهد بود؟ طرفداران قانون پاسخ خواهند داد كه نه. زيرا چنين جرايمي در شرع آمده و از 1400 سال پيش اعلام شده و لذا مجازات آن معقول و پذيرفتني است. ولي اين پاسخ پذيرفتني نيست به چند دليل زير :<br />
در اوايل انقلاب كه قانون مجازات نوشته مي‌شد، مجلس در صدد بود كه بخش‌هايي از تحريرالوسيله امام درباره موضوع جرایم را به‌صورت قانون اعلام كند. ولي شوراي نگهبان به درستي با آن مخالفت كرد و گفت كه قانون بايد به زبان فارسي و به‌صورت موادقانوني تدوين شود، لذا بايد همان فتاوا را به‌صورت ماده قانوني و زبان فارسي تصويب كنيد بنابر این در اینجا هم باید همه جرایم موجود در شرع را در قانون ذکر کرد. دليل دوم اين است كه تفاوت در فتاواي علما، موجب مي‌شود كه يك ايده ثابت از جرايم شرعي در ذهن مردم نباشد، و هركس برحسب مرجع تقليد خودش از فتواي خاصي تبعيت كند. به علاوه اگر چنين جرايمي وجود دارد، چرا تصويب كنندگان نهايي قانون در شوراي نگهبان، كه مفروض است كه عالم به شرع هستند، متذكر اين موارد جاافتاده نشده‌اند؟ و اگر آنان و نیز نمایندگان مجلس هم از وجود اين جرايم بي‌اطلاع هستند، چگونه انتظار دارند كه مردم عادي از وجود آن‌ها مطلع باشند؟ ضمن آن‌كه اين استدلال مطابق ماده فوق فقط شامل حال "حدود" مي‌شود درحالي‌كه به‌نظر نمي‌رسد كه هيچ‌يك از جرايم حدي در اين قانون مغفول مانده باشد، مگر زناي محصنه كه مجازات آن سنگسار يا رجم است. درواقع براي آن‌كه به اين مجازات اشاره نشود، معناي جرم را به‌صورت غيرمسوولانه تغيير داده‌ايم، و چنين تغييري، اساس و بنيان قانون مجازات و فلسفه آن‌را مخدوش نموده‌است.<br />
اين كم‌مسوليتي متوجه كيست؟ در ماده 2 متن اوليه‌اي كه مجلس تصويب كرده است (در سال 1388) در تعريف مجازات تاكيد شده كه "هيچ فعل يا ترك فعلي را نمي توان جرم دانست مگر آن‌كه در قانون براي آن مجازات درنظر گرفته شده باشد". ولي متاسفانه شوراي نگهبان در ايرادي كه از نظر شرعي به اين ماده گرفته متذكر شده است كه :" اين ماده از اين جهت كه فعل يا ترك فعلي را كه شرعا مجازات داشته باشد ولي قانون متعرض آن نشده مستوجب مجازات نمي‌داند، خلاف موازين شرع شناخته شد". اين ايراد به آن معناست كه فعل يا ترك فعلي وجود دارد كه در شرع مجازات دارد ولي در قانون نيامده است، اگر چنين است، حكومت و شوراي نگهبان و مجلس مي‌‌توانند آن‌ها را در قانون ذكر كنند، و اگر نكرده‌اند، مسوليت آن با خودشان است و حتما دليلي براي آن عدم ذکر داشته‌اند، و نمي‌توانند غيرمسولانه از ذكر چنين مواردي خودداري كنند و در عین حال از مردم انتظار داشته‌ باشند كه در صورت ارتكاب آن‌ها، مجازات شوند. اين نحوه قانون نويسي را نمي‌توان رفتاري مسئولانه دانست.<br />
برای انتشار در روزنامه اعتماد 18-2-1391<br />
 </p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جدال یا سازش بی‌ثمر قدیم و جدید در قانون مجازات</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1067.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1513" title="جدال یا سازش بی‌ثمر قدیم و جدید در قانون مجازات" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1513</id>
    
    <published>1391-02-19T16:36:51Z</published>
    <updated>1391-02-19T09:20:03Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در هفته نامه آسمان 16-2-1391 این یادداشت اولین مورد از سه یادداشتی است که در این زمینه نوشته ام و در ادامه تقدیم می شود....</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در هفته نامه آسمان 16-2-1391<br />
این یادداشت اولین مورد از سه یادداشتی است که در این زمینه نوشته ام و در ادامه تقدیم می شود.<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>جدال یا سازش بی‌ثمر قدیم و جدید در قانون مجازات</p>

<p>پس از چند سال که ازارائه لایحه قانون مجازات اسلامی به مجلس می‌گذشت بالاخره این قانون بدون آن‌که به‌عنوان یک قانون دائمی از تصویب نهایی نمایندگان بگذرد، صرفا براساس اصل 85 قانون اساسی و بصورت آزمایشی از طریق کمیسیون تصویب شد و در نتیجه این قانون آزمایشی بوده و از زمان لازم‌الاجرا شدن فقط 5 سال اعتبار دارد و این از عجایب است که از ابتدای انقلاب این بخش از قانون مجازات که از مهمترین قوانین کشور است، همواره به‌صورت آزمایشی اجرا می‌شود و جالب‌تر این‌که در برخی از مقاطع هم‌ زمان اعتبار آن به پایان می‌رسید، و به این معنا بود که کشور فاقد قانون مجازات می‌شد، ولی در عمل قانون را اجرا می‌کردند!<br />
 تاکنون درباره این قانون افراد متعددی اظهارنظر کرده‌اند، و اغلب آنان نسبت به وجود بخش‌هایی از قانون اظهار خشنودی کرده‌اند و البته به‌طور معمول بخش‌های دیگری را نیز با انتقاد مواجه ساخته‌اند. بحث درباره این قانون در یک یادداشت نمی‌گنجد، ضمن این‌که چنین مباحثی می‌تواند از زاویه حقوق، سیاست و جامعه‌شناسی انجام شود. دراین یادداشت می‌کوشم که از نگاهی خاص به این قانون اشاره کنم بدون آن‌که وجوه مثبت آن‌را نادیده‌ بگیرم. این قانون مظهر تعارض اندیشه‌های سنتی و جدید است، بدین معنا که مقنًن درصد بوده تا مفهوم جدیدی از مسئولیت کیفری، جرم، مجازات ارایه ‌کند، در مقابل شورای نگهبان کوشیده‌است که به‌طور کامل از اندیشه‌های سنتی موجود در این زمینه دفاع کند، ولی از آن‌جا که این دو ذهنیت با وضع موجود نه قابل جمع هستند و نه می‌توانند با یکدیگر سازش ‌کنند، درنتیجه ترکیب به‌دست آمده، به‌گونه‌ای است که تعارضات جدی دارد و حل اختلاف را مسکوت گذاشته و ماهیت قانون مجازات را دچار خدشه نموده است. قانون به گونه‌ای نوشته شده‌ که در متن و به لحاظ قواعد منطقی، منویات شورای نگهبان رعایت شود، ولی در عمل دست قضات را به‌گونه‌ای باز می‌گذارد که دیدگاه سنتی بر احکام صادره غلبه پیدا نکند. این نحوه رفتار در کلیت سیاست‌های سه دهه گذشته هم دیده ‌می‌شود، برای مثال قانون بانک‌داری هم همین‌طور است. آن‌چه که در قانون بانکداری بدون ربا نوشته‌شده، کمابیش در قالب‌های فقه شیعی قرار دارد، ولی طراحی و تنظیم به‌گونه‌ای است که بانک‌های کشور در عمل، مثل همه بانک‌های دنیا رفتار می‌کنند، سود می‌دهند و سود می‌گیرند و از همه هم بیشتر می‌گیرند! ولی مشکل از این‌جا آغاز می‌شود که این‌گونه قانون‌نویسی مشکلات و عوارض خاص خودرا دارد که بخشی از فساد بانکی ناشی از اجرای همین نگاه است.<br />
برای اثبات این ادعا در قانون مجازات‌اسلامی به چند مورد خاص اشاره می‌کنم. اولین مورد(در این یادداشت فقط به همین مورد بسنده می‌شود)، مساله حذف مجازات سنگسار یا رجم است. تقریبا همه کسانی که درباره این قانون اظهارنظر کرده‌اند، حذف این مجازات را از نقاط مثبت قانون اخیر دانسته‌اند. درحالی‌که چنین نیست. این مجازات حذف نشده‌است. بلکه با شیوه‌های خاصی که اساس قانون مجازات را مخدوش کرده، این مجازات پنهان شده است تا دیده نشود، قانون به گونه‌ای تنظیم شده که اگر از فقهای شورای نگهبان بپرسید چرا این مجازات حذف شده، بگویند وجود دارد ولی در عمل و در متن قانون دیده نمی‌شود، در نتیجه اگر با استناد به همین قانون، یک قاضی مجازات رجم را صادر کند، به‌لحاظ این قانون نمی‌توان بر کار او خدشه‌ای وارد آورد. چرا؟ در فصل اول از بخش دوم (جرایم موجب حد) ضمن تعریف زنا؛ مواردی از زنا که موجب اعدام است در مواد  225 تا 227 (ممکن است شماره مواد در ویرایش نهایی تغییر کند) احصاء شده‌است، که این موارد شامل زنای محصنه (که مجازات رجم مخصوص آن است) نمی‌شود. سپس در ماده 228 به‌طور کلی گفته شده که :" حد زنا در مواردی که مرتکب غیر محصن باشد، صد ضربه شلاق است، مگر این که مشمول مواد 225 تا 227 باشد" از مفاد این مواد چنین استنتاج می‌شود که مجازات همه انواع زنا غیر از زنای محصنه تعیین شده‌است، ولی  برای زنای محصنه مجازاتی در متن قانون وجود ندارد. <br />
اگر تعریف مرسوم از جرم، در قانون مجازات اسلامی سال 1361 که مورد تایید شورای نگهبان بوده‌است ملاک عمل باشد؛ در این‌صورت زنای محصنه در قانون جدید جرم محسوب نمی‌شود زیرا بر اساس ماده 2 آن قانون، "هر فعل یا ترک فعلی که مطابق قانون قابل مجازات.... باشد جرم محسوب است، وهیچ امری را نمی‌توان جرم دانست، مگر آن‌که به موجب قانون برای آن مجازات تعیین شده‌باشد."  و از آنجا که در قانون اخیر هیچ مجازاتی برای زنای محصنه تعیین نشده‌ است، پس جرم محسوب نمی‌شود. ولی نکته این‌جاست که در قانون اخیر، تعریف جرم فرق کرده و در ماده 2 آن چنین آمده‌است که :" هر رفتاری (فعل یا ترک فعل) که در قانون برای آن مجازات تعیین شده جرم محسوب می‌شود."  روشن است که برخلاف تعریف پیشین که غیر از این موارد را جرم نمی‌داند، در تعریف اخیر، مواردی غیراز جرایم مذکور در قانون را هم جرم دانسته. نقد این ماده که خلاف اصل بدیهی عقاب بلا بیان، و نیز نشانه رفتار غیرمسئولانه در قانون‌نویسی است، درجای دیگری مطرح خواهدشد، ولی در این‌جا هدف این است که توضیح دهیم ربط آن با وجود مجازات سنگسار در این قانون چیست؟ در ماده 220 قانون اخیر مجازات اسلامی، آمده‌است که :" در مورد حدودی که در این قانون ذکر نشده‌است، برابر اصل یک‌صد و شصت و هفتم قانون اساسی عمل شود." اصل یک‌صد و شصت و هفتم عبارت است :"  قاضی‏ موظف‏ است‏ کوشش‏ کند حکم‏ هر دعوا را در قوانین‏ مدونه‏ بیابد و اگر نیابد با استناد به‏ منابع معتبر اسلامی‏ یا فتاوای‏ معتبر، حکم‏ قضیه‏ را صادر نماید و نمی‏ تواند به‏ بهانه سکوت‏ یا نقص‏ یا اجمال‏ یا تعارض‏ قوانین‏ مدونه‏ از رسیدگی‏ به‏ دعوا و صدور حکم‏ امتناع‏ ورزد.  " روشن است که این اصل مختص امور حقوقی و نه کیفری است، زیرا در امور کیفری باید هر جرم و مجازات مربوطه در قانون ذکر شده‌باشد، ولی چون در قانون اخیر تعریف جرم نسبت به قانون سال 61 تغییر کرده، این اصل قانون اساسی را به امور کیفری هم تعمیم داده‌اند، در نتیجه هنگام مواجه‌شدن با زنای محصنه، قاضی باید از مواد قانون مجازات فراتر رود، و مطابق اصل مذکور در قانون اساسی حکم صادر کند و چون فتاوای معتبر اسلامی هم در اثبات سنگسار است، چاره‌ای جز صدور حکم سنگسار ندارد. ولی قانون‌گذار اصل مذکور را دور زده و در ماده 221 آورده‌است که :" هرگاه رجوع به اصل یک‌صد و شصت و هفتم قانون اساسی لازم شود، مقام قضایی از رهبری استفتا خواهدکرد. مقام رهبری می‌تواند این امر را به فرد یا افرادی تفویض نماید." قسمت اخیر این ماده که نوعی تعیین تکلیف برای رهبری است معمولا از سوی شورای نگهبان خلاف شرع دانسته شده و تایید نمی‌شود، و این از نکات عجیب این قانون است، ولی در هر حال برای این مورد خاص تایید شده تا در نهایت مجازات رجم یا سایر مجازات‌های مشابه که در قانون از آن‌ها ذکری نشده، در کمیته‌ای ویژه رسیدگی و بدون سروصدا تبدیل به زندان یا شلاق یا اعدام گردد، و از فشار افکار عمومی شرق و غرب خلاصی پیدا شود. در واقع منظور از این یادداشت نشان‌دادن این نکته بود که دست‌اندرکاران حکومتی و قانون‌گذاری چه‌نوع کوشش پرهزینه‌ای را برای جمع نگاه سنتی و جدید در امور کیفری و جزایی مبذول نموده‌اند، کوششی که به قیمت ایجاد اختلال در منطق قانون مجازات تمام شده است. این کوشش‌های بی‌حاصل بلکه هزینه‌زا در تمامی زمینه‌های دیگر اداره کشور نیز دیده‌ می‌شود، و حفره‌های عظیمی را در قانون و اجرا ایجاد می‌کند، مثل حفره‌های برنامه کامپیوتری است که ویروس‌ها می‌توانند در این حفره‌ها قرارگرفته و مخفی شوند و کارکرد برنامه را دچار اخلال کنند. تا وقتی که یک بازنگری جدی نسبت به مبانی حقوق جزا و یک‌دست کردن آن نشود، کماکان با وصله پینه‌های این‌چنینی کاری از پیش نخواهدرفت، و جز ضرر چیز دیگری نصیب نمی‌شود. در یادداشتی دیگر به مساله سن کیفری کودکان و تعریف جرم، پرداخته می‌شود تا این تعارضات در آن‌جا نیز نشان داده‌شود.<br />
برای انتشار در هفته نامه آسمان 16-2-1391<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مقدمه‌ای بر نقد اصلاحات</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1057.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1502" title="مقدمه‌ای بر نقد اصلاحات" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1502</id>
    
    <published>1391-02-18T19:34:02Z</published>
    <updated>1391-02-18T08:55:20Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در مهرنامه اردیبهشت 1391 این متن در مهرنامه با بخشی از یادداشت &quot;پيشنهاد يك راهبرد اصلاح طلبانه براي طرفداران تغيير&quot; بصورت یادداشت واحدی منتشر شده است...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در مهرنامه اردیبهشت 1391<br />
این متن در مهرنامه با بخشی از یادداشت "<a href="http://www.ayande.ir/1391/01/post_1046.html#more">پيشنهاد يك راهبرد اصلاح طلبانه براي طرفداران تغيير</a>" بصورت یادداشت واحدی منتشر شده است</p>]]>
        <![CDATA[<p>مقدمه‌ای بر نقد اصلاحات<br />
همیشه این پرسش در ذهن فعالان و نیز ناظران سیاسی وجود دارد که آیا راهبرد اصلاحات به بن‌بست رسیده‌است؟ یا چنین بن‌بستی بیش از آن که واقعیت داشته باشد، ناشی از ذهنیت ماست؟ و یا اگر بن‌بستی وجود دارد، آیا ناشی از ناکارآمدی مجریان و متولیان آن است و یا ناشی از عدول از اصول اساسی این راهبرد است؟ برحسب این‌ که کدام‌یک از این پاسخ‌ها را بپذیریم خود را به نتایج و تبعات گوناگونی ملتزم خواهیم کرد.<br />
اولین نکته‌ای که باید مشخص کنیم، مفهوم و ابعاد یک راهبرد سیاسی است. باید میان راهبرد سیاسی با تاکتیک‌های سیاسی تفاوت قائل شد. شکل‌گیری و تغییرات هر کدام از این دو نیز ضوابط و شرایط خاص خود را دارند. منظور از راهبرد یا استراتژی سیاسی، خط‌‌مشی کلان و طرح عملیاتی درازمدتی است که به‌منظور دستیابی به اهداف عالی تعیین شده، طراحی و اجرا می‌شود. بنابراین وقتی که اهداف کلان و طرح درازمدت رسیدن به آن در ذیل مفهوم راهبرد قرارگیرند، روشن است که تعیین و نیز تغییر این مجموعه به سهولت و در زمان کوتاه انجام نمی‌شود در حالی که منظور از تاکتیک، کاربست آن راهبرد در شرایط خاص و میدان عمل است، که باید از اطلاعات و داده‌های جزیی و نیز با توجه به نتایج خاص هر عمل استخراج و اجرایی گردد. <br />
با این تعریف روشن است که رسیدن به یک راهبرد سیاسی، بیش از آن که محصول پیشنهاد یک فرد یا حتی چند نفر باشد، ناشی از مجموعه‌ای از عوامل سیاسی تاریخی و تجربه مشترک است، و مدتی طول می‌کشد تا این مجموعه از عوامل، بر یکدیگر تاثیر گذاشته و درک راهبردی مشابهی را میان افراد طرفدار آن ایجاد کند. برای نمونه اتفاقاتی که پس از سال‌های اولیه دهه 40 خورشیدی در ایران رخ داد، منجر به آن شد که راهبرد جدیدی تحت عنوان مبارزه مسلحانه شکل بگیرد، ولی نکته بسیار مهم این بود که این راهبرد میان مجموعه‌ی متنوعی از نیروها اعم از مذهبی یا کمونیستی و بدون آن که کوچکترین ارتباطی با یکدیگر داشته باشند، مورد پذیرش واقع شده بود. انطباق یافتن با این راهبرد از حیث ادبیات و رفتار و ... مستلزم گذشت زمان بود و تحت تاثیر اوضاع داخلی و شرایط بین‌المللی شکل گرفت. همه آن‌چه که درباره راهبرد جنبش مسلحانه گفته شد به معنای درست بودن آن نیست. چه بسا تجربه بعدی نشان داد که این راهبرد باید شکست‌خورده محسوب ‌شود. ولی مجموعه‌ای از اتفاقات بیرونی و درون کشوری موجب شد که با گذشت کمتر ازپنج سال در حد فاصل سال‌های 42 تا 47، راهبرد مسلحانه به راهبرد غالب جریان های سیاسی تبدیل شود، و همه فعالان سیاسی خود را با آن انطباق دهند و در غیراین صورت مجبور بودند که از صحنه سیاست کناره‌گیری نمایند. جالب این‌که برخی از فعالان سیاسی که قادر نیستند راهبرد خود را تغییر دهند، درنتیجه مجبور به کناره‌گیری شده و نظاره‌گر ماجرا می‌شوند، زیرا تغییر استراتژی و راهبرد به این سادگی نیست، که بتوان آن را به سهولت تغییر داد و با آن انطباق یافت.<br />
بنابراین اگر کسی یا کسانی به راهبرد اصلاحات انتقاد اصولی دارند و آن‌ را ناکارآمد و ضعیف و یا شکست‌خورده می‌دانند باید به تبعات چنین اعتقادی نیز ملتزم باشند. اولین نتیجه این اعتقاد این است که باید تا حدی منتظر بمانند که راهبرد بدیلی شکل‌گرفته و مورد پذیرش مجموعه‌ای از نیروها واقع‌شود که این کار نیازمند زمان است. نتیجه دوم این است که این راهبرد نیازمند نیروها و رهبران جدید نیز هست. تقریبا و با اطمینان باید گفت که رهبران راهبرد پیشین نمی‌توانند رهبری راهبرد جدید را نیز عهده‌دار شوند. چون آنان طی زمان طولانی با راهبرد پیشین هم‌دم و هم‌راه بوده‌اند و رفتار و گفتارشان با آن راهبرد تطابق داشته‌است، و از آن مهم‌تر، آن که تصویری که از آنان وجودداشته برگرفته از راهبرد قبلی است، ولذا نمی‌توانند این پوست‌اندازی را انجام‌دهند و در زمانی کوتاه، عهده‌دار راهبرد جدید شوند. نتیجه دیگر این‌که هر راهبردی اقتضات و لوازم خود را دارد، و به قول معروف شتر سواری دولا دولا وجود ندارد. نمی‌توان با رودربایستی و تعارف، و حالا ببینم چه می‌شود، راهبردهایی ترکیبی را برگزید، یک‌بار به میخ زد و یک بار هم به نعل. این بدترین اقدامی است که برای یک کنش‌گر سیاسی قابل تصور است. سکوت‌کردن و کنارکشیدن به چنین رفتارهای ناپایدار و مذبذب، ترجیح دارد. بنابراین اگر فرد یا افرادی معتقدند که راهبرد اصلاحات به‌واسطه نارسایی‌های ذاتی آن یا حداقل در مواجهه با شرایط جدید به بن‌بست رسیده و شکست‌خورده است، بناچار باید تبعات پیش‌گفته را بپذیرند و بر اساس آن عمل نمایند.<br />
ممکن است کسانی پیدا شوند که شکست یا عدم موفقیت‌های موجود را نه ناشی از راهبرد اصلی اصلاحات، بلکه ناشی از ضعف در کاربست این راهبرد از سوی کنش‌گران اصلاح‌طلب بدانند، در این ‌صورت طبیعی است که آنان باید ‌ایده خود را برای جبران این ضعف‌ها ارایه نمایند. ولی در هر حال مسئولیت اصلی این عدم موفقیت‌ها باید متوجه عناصر و فعالان درونی اصلاحات باشد و نمی‌توان آن را ناشی از عوامل بیرونی معرفی کرد و کنش‌گران اصلاح‌طلب را مبرا از مسئولیت دانست. <br />
ممکن است کسانی پیدا شوند که نه‌تنها اصلاحات را قرین با عدم موفقیت نمی‌دانند، بلکه نیروها و فعالان آن را نیز واجد اشکالی جدی نمی‌دانند، و همین وضعیت را مطلوب دانسته، دراین‌صورت طبیعی است که به همین راهبرد و با همین تجربیات به راه خود ادامه دهند، ولی نمی‌توان هم به موفقیت‌آمیز بودن اصلاحات ایراد داشت، و هم اصول و قواعد آن‌را نارسا دانست و هم افراد و کنشگران آن را ضعیف و مشکل‌دار معرفی کرد و در عین حال همان راه گذشته را با تمام جزئیاتش ادامه داد. این بدترین شیوه ممکن است که یک سیاست‌مدار ممکن است پیش گیرد.<br />
نکته دیگری که در انتخاب و نقد هر راهبرد باید مورد توجه قرارگیرد، نسبی بودن راهبردهاست. به عبارت دیگر هر راهبردی در واقعیت خود تناقضات و نارسایی‌های متعددی دارد، و چنین نیست که راهبردها، به مثابه الگوهای نظری کامل و جامع، فاقد اشکال و تناقض باشند، و راهبردهایی که تا این حد بی‌اشکال هستند، چنان انتزاعی می‌شوند که کاربرد اجرایی نخواهند داشت. ازاین رو میان راهبردها باید انتخاب کرد و به صرف طرح برخی مشکلات و تناقضات نمی‌توان راهبرد معینی را حذف کرد و نادیده گرفت.<br />
با این مقدمه به نظر بنده، راهبرد اصلاحات که از سال 1376 مجال بروز عملی پیدا کرد و برای حدود یک دهه پیش از آن ادبیات و مفاهیم آن شکل‌گرفته بود و در دهه بعد هم این ادبیات غنی‌تر شد، کماکان برای ایران معتبر و کارآمد است و تناقضات آن از هر راهبرد بدیل دیگری بسیار کمتر است. ولی نارسایی و عدم موفقیت آن بیش از آن‌که محصول اشکالات درونی این راهبرد باشد، ناشی از نادیده‌گرفتن اصول حاکم بر آن و نیز نارسایی‌های ناشی از مجموعه هدایتگر این راهبرد بوده است. از این رو با ترمیم این دو نقطه ضعف، این راهبرد قادر است که مسیر امیدبخشی را پیش روی تمامی کنشگران سیاسی قرار دهد. جزییات این ایده را در یادداشت دیگری در تارنمای آینده تحت عنوان پيشنهاد يك راهبرد اصلاح طلبانه براي طرفداران تغيير ارائه کرده‌ام.<br />
برای انتشار در مهرنامه فروردین 1391</p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یک انتصاب؛ چند استعفا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1050.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1495" title="یک انتصاب؛ چند استعفا" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1495</id>
    
    <published>1391-02-17T15:29:16Z</published>
    <updated>1391-02-17T16:17:09Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار شنبه 26-1-1390 نشریه آسمان...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار شنبه 26-1-1390 نشریه آسمان</p>]]>
        <![CDATA[<p>یک انتصاب؛ چند استعفا<br />
انتصاب آقای مرتضوی به ریاست سازمان تامین‌اجتماعی را چگونه می توان تحلیل کرد؟ شاید این انتصاب هم‌سو با سیاست کلی دیپلماسی عمومی است که دولت و رئیس آن در 7 سال ‌گذشته در پیش ‌گرفته‌اند. بدین ‌معنا که در سیاست عمومی بین‌المللی، فضای رسانه‌ای و تبلیغاتی جهان را با اقدامات و اظهارات خود به تسخیر درآورده‌ و توجه همه را معطوف به خود نمایند. این نوع سیاست معمولا در حوزه خارجی انجام می‌شود ولی بظاهر قرار است چنین سیاستی در حوزه داخل نیز اجرا ‌شود، بویژه از هنگامی که روشن‌ شد هزینه‌های دیپلماسی عمومی مورد نظر درعرصه بین‌المللی زیاد است و یا کاربرد مورد نظر را از دست داده است. از این ‌زاویه انتصاب سعید مرتضوی به ریاست مهمترین و بزرگترین سازمان نیمه‌دولتی که نزدیک به نیمی از مردم کشور با آن ارتباط مستقیمی دارند، منجر به آن خواهد شد که همه توجهات را به خود جلب کنند، بنابر این اقدام مذکور با هدف جلب توجه رسانه‌ها و فضای عمومی سیاست، انجام‌ شده ‌است. بویژه وقتی ‌که از سخنان وزیر مربوط استنباط شود که این انتصاب فراتر از خواست و اختیارات او انجام شده‌ است. ولی چرا این انتصاب با هدف جلب توجهات انجا‌م‌ شده‌؟ روشن‌ است، با اتهاماتی که نمایندگان مجلس به آقای مرتضوی وارد ‌کرده‌اند، پذیرش این انتصاب برای آنان بسیار سنگین ‌است، و افکار‌عمومی را متوجه این نکته می کند که گویی برای مسئولین کشور انتصاب فردی با سوابق اعلام‌ شده از سوی تعدادی از نمایندگان (حتی اگر در حد اتهام باشد) دریکی از مهمترین پست‌های مدیریتی کشور، ضد ارزش و امری مذموم و غیر عادی نیست. و جالب این ‌که هیچ ضرورتی هم برای چنین انتصابی وجود نداشته و در میان نزدیکان دولت افراد زیادی هستند که می‌توانند صندلی این مدیریت را اشغال کنند، بدون ‌آن ‌که هزینه مشابهی را بر دولت تحمیل‌ نمایند، بنابراین به‌ نظر می‌رسد که رئیس ‌دولت با علم و آگاهی قبلی، نسبت به چنین هزینه‌ای و فقط با هدف مواجهه با منتقدین این انتصاب را از طریق وزیر مربوطه انجام‌ داده ‌است. گویی که تعمد دارد که مخالفان خود را به مبارزه بطلبد و هدف هم فقط به مبارزه طلبیدن است، حتی اگر در زمینه‌ای باشد که اصولا با یک انتصاب عادی دیگر، می‌توانست رخ ندهد، والا هر عقل سلیمی متوجه بود که این انتصاب با چالش مواجه خواهد شد، بویژه آن ‌که نمایندگان مجلس از پیش هم تهدید به بروز واکنش از جانب خود کرده ‌بودند.<br />
این برداشت از رفتار رئیس ‌دولت در پرتو نحوه پاسخگویی وی به سوالات نمایندگان مجلس در اسفند ماه گذشته، بهتر قابل‌ درک ‌است. از همان ‌وقتی که مجلس را با جالب‌ترین شکل ممکن برای صفاکردن راهی تعطیلات ‌عید کردند، معلوم ‌بود که قصد مبارزه طلبی با مجلس وجود دارد.‌ به‌ عبارت ‌‌دیگر می‌خواهند به مجلس نشان‌ داده ‌شود که در صورت عدم‌ حضورمان در مجلس به ‌نحو دیگری برخورد خواهد شد. آن‌چه که برای هر ناظری علامت‌ سوال است، رفتار دولت در چارچوب دیپلماسی‌عمومی در سیاست‌ داخلی نیست، مساله این ‌است ‌که چرا این ‌کار را با انتصاب آقای مرتضوی انجام داده‌است؟ زیرا درست یا نادرست از سوی نمایندگان اتهامات سنگینی متوجه وی شده است، و نمایندگان هم می‌دانند که چنین انتصابی، هزینه‌های زیادی را بر کل حکومت تحمیل ‌می‌کند، و اعتبار دست‌اندرکاران و نهادهایی را که آنان متولی آن هستند نزد افکار عمومی، با علامت سوال مواجه می‌کند. برای درک بهتر این واقعیت به چند مثال زیر توجه‌ کنیم تا روشن ‌شود که حکومت‌ها(از هر نوع آن) تا چه ‌حد نسبت به زایل شدن این اعتماد عمومی حساس‌ هستند.<br />
اخیرا یکی از نمایندگان مذهبی مجلس جدید مصر، صورت خود را عمل جراحی پلاستیک (با هدف زیبا سازی) کرده بود که با دروغ‌گویی، دلیل عمل خود را چیز دیگری اعلام‌ کرد و وقتی این دروغ ثابت ‌شد، خواستار استعفای او از مجلس شدند. <br />
رئیس‌جمهور آلمان به‌ دلیل اخذ برخی امکانات بسیار اندک در دوره‌ای که در یکی از ایالت‌های آلمان پست دولتی داشته، مجبور به استعفا ‌شد. وزیر دفاع آلمان هم به دلیل رفتار غیرعلمی درپایان‌نامه دکترایش دچار استعفا شد و کنار رفت. رئیس ‌جمهور مجارستان هم به‌دلیل رفتاری مشابه مجبور به اتخاذ سیاست مشابهی می‌شود. در حالی ‌که موارد مشابه آنها در ایران، حتی در حد مطرح‌شدن هم نیست، چه ‌رسد به ‌این ‌که موجب استعفا شود. نمونه‌های بسیار حادتر از آن نیز نه ‌تنها به استعفا ختم نمی‌شود، بلکه با انتصاب به مقامات بالاتر هم همراه ‌است و اگر فرد فوت هم کند سالانه برای بزرگداشتش مجلس ختم هم خواهند گرفت تا همه حساب کار دستشان آید.<br />
شاید این‌ نکته گفته شود که این‌ها هنوز اتهام ‌است و از طریق مرجع صلاحیت‌دار ثابت نشده و نباید به آنها توجه کرد ‌و ملاک عمل قرار داد. درپاسخ باید گفت؛ اول این‌که فرض ‌کنیم ثابت نشده‌ باشد؛ خوب چه دلیلی دارد که چنین فردی را منصوب یا حتی ارتقای مقام داد؟ آیا اگر ثابت نشده باشد به منزله آن ‌است که تبرئه هم شده‌ است؟ چه بسیار افرادی که به دلیل یک شائبه کوچک از استخدام که حق آنان است محروم می‌شوند، چطور نوبت این افراد که می‌رسد شرح صدر عجیب و غریب از خود نشان داده می‌شود؟ دوم این‌که، این چه جامعه‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم و انواع و اقسام اتهامات ریز و درشت به افراد زده‌می‌شود ولی پس از گذشت سال‌ها، مثل استخوان‌لای‌زخم می‌ماند و معلوم نمی‌شود که اتهامات وارد بوده یا ناوارد؟ این مساله جز نابودی اعتماد و بصیرت اجتماعی هیچ نتیجه دیگری ندارد. ولی به‌نظر می‌رسد که فارغ از همه این نکات این انتصاب با هدف به‌چالش کشیدن مخالفان به هر قیمت ممکن ‌است. اشتباهی که مخالفان دولت می‌کنند این‌است که همیشه در زمینی که دولت تعیین می‌کند، بازی می‌نمایند، وقتی هم که زمین بازی را خودشان تعیین می‌کنند، قادر به پذیرش تبعات بازی نیستند و ازپیش بازنده وارد بازی می‌شوند. ازاین‌رو در بازی اخیر نیز بازنده ‌هستند، مگر آن‌که زمین و نحوه بازی را خودشان تعیین ‌کنند که ظاهرا قادر یا مجاز به انجام چنین مهمی نیستند یا حداقل تا کنون نبوده‌اند.<br />
برای انتشار شنبه 26-1-1390 نشریه آسمان<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>گذار معکوس به اقتصاد سنتی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1056.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1501" title="گذار معکوس به اقتصاد سنتی" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1501</id>
    
    <published>1391-02-17T06:34:49Z</published>
    <updated>1391-02-16T21:15:58Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در هفته نامه آسمان شماره 109 مورخ 2-2-1391...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در هفته نامه آسمان شماره 109 مورخ 2-2-1391</p>]]>
        <![CDATA[<p>گذار معکوس به اقتصاد سنتی<br />
یک جامعه مدرن و سنتی از بسیاری جهات تفاوت‌های عمده‌ای دارند، مفهوم کار و تولید، مفهوم مصرف و مفهوم پس‌انداز و سرمایه در این دوجامعه بکلی با یکدیگر فرق می‌کند. ولی ظاهرا ما در اقتصاد نیز مثل سایر وجوه جامعه به جای رفتن به سوی یک جامعه مدرن، درحال یک گذار معکوس به اقتصاد  سنتی هستیم. اگر در عرصه جامعه با ترویج فرزند بیشتر یا کوشش برای منحصرکردن فعالیت زنان به خانه‌داری، این بازگشت را مشاهده می‌کنیم، در ساختار اداری و مدیریت جامعه، با تضعیف نظام بروکراتیک و برنامه و بودجه‌ریزی بازگشت به گذشته را تجربه می‌کنیم؛ گویی که نظام بروکراتیک و بودجه‌بندی، مانعی مهم در انجام امور کشور است، و باید پول‌ها در جیب یک نفر باشد و هرطور صلاح می‌داند خرج کند؛ در وضعیت سیاسی این هم این بازگشت دیده می‌شود و به‌جای احزاب و گروه‌های شناسنامه‌دار که باید برای اداره کشور ایده و برنامه دهند، این افراد منفرد هستند که خود را میدان‌دار عرصه سیاست می‌دانند و در نقش همه‌فن‌حریف ظاهرشده و کسب رای می‌کنند. ولی این‌روزها یکی از بدترین نوع گذار معکوس را به اقتصاد سنتی شاهد هستیم. گذار از ثروت ملی به ثروت خانگی، یا گذار از ثروت تولیدی به ثروت مصرفی، وجه بارز این فرآیند است. چندی پیش یکی از دست‌اندرکاران اقتصادی اعلام کرد که مردم ایران حدود 100 تن طلا در خانه‌های خود ذخیره کرده‌اند، البته روشن است که این مقدار طلا جدا از از طلاهایی است که زنان بصورت‌های زیورآلات نزد خود نگه  می‌دارند که اگر این مورد را هم به ذخایر مذکور اضافه کنیم، احتمالا ذخیره طلا در خانه‌های ایرانیان به چندبرابر رقم 100 تن خواهد رسید. همه کشورها براساس سیاست‌های اقتصادی خود همیشه مقداری طلا را ذخیره می‌کنند و یکی از دلایل تغییر قیمت طلا نیز تغییر در همین ذخایراست، ولی این‌نوع ذخیره‌سازی طلا مبتنی بر سیاست‌های اقتصادی است و با ذخیره سازی خانگی فرق می‌کند. هرچند مردم هم برای این کار خود دلیل و برهان اقتصادی دارند ولی این دلیل مبتنی است بر بی اعتمادی به اوضاع جاری اقتصادی و پناه بردن به ذخیره طلا و ارز و امثال آن، که سیاستی ضد تولیدی است.<br />
برای آن‌که اهمیت این حجم از ذخیره‌سازی طلا را بفهمیم، کافیست که گفته شود هرگرم طلای خالص 24 عیار حدود یک‌صد هزارتومان ارزش دارد، که با احتساب آن 100 تن طلا ارزش آن حدود 10هزار میلیارد تومان می‌شود که اگر این سرمایه بجای آن‌که به صورت طلا در گوشه خانه قرارگیرد، در بازار بود و امکان سرمایه‌گذاری می‌داشت، دراین‌صورت و به‌احتمال فراوان 200 تا 500 هزار شغل موثر و مفید ایجاد می‌شد، و به همین نسبت هم به تولید و درآمد کشور اضافه می‌شد. و اگر سایر طلاهای شخصی هم به همین‌ صورت در مسیر تولید بکار گرفته می‌شدند، تحول اقتصادی ناشی از آن‌ها بسیار چشمگیرتر بود. چرا چنین اتفاقی در اقتصاد ایران رخ نمی‌دهد؟ چرا کوشش برای حفظ ثروت، بیشتر از طریق تبدیل به طلا و زمین و امثال آن رخ می‌دهد و کماکان تولید در حاشیه قرار دارد؟ پاسخ در یک کلمه خلاصه می‌شود؛ بی‌اعتمادی. بی‌اعتمادی نسبت به سیاست‌ها و برنامه‌ها و آینده موجب می‌شود که افراد و صاحبان ثروت، حاضر نشوند ریسک‌های زیاد را پذیرا شوند. سرمایه‌گذاری در ایران در زمینه تولید یک ریسک جدی است، زیرا در محیط حامی تولید قرار نداری. جالب است که بدانیم در همه کشورها وقتی که تورم بوجود می‌آید، رغبت سرمایه به‌سوی تولید به همان نسبت بیشتر می‌شود، درنتیجه اشتغال بهبود پیدا می‌کند و بیکاری کم می‌شود. ولی در جامعه‌ای که اعتماد  به سیاست‌های تولیدی و اقتصادی وجود ندارد، وقتی که تورم می‌شود مردم برای حفظ ارزش پول و ثروت خود به‌ سرعت آن را تبدیل به کالاهای با ارزش مثل طلا یا ارز می‌کنند تا از گزند کاهش ارزش در امان بماند و با این اقدام، آن سرمایه را از چرخه تولید خارج می‌کنند. درنتیجه اشتغال کاهش پیدا می‌کند و بیکاری بیشتر می‌شود. و جامعه با "تورم رکودی" مواجه می‌شود، هم چوب تورم را می‌خورد هم چوب بیکاری را! و این بدترین وضعی است که برای یک اقتصاد می‌توان تصور کرد. در یک‌سال گذشته، مسابقه‌ای میان دو نرخ تورم وبیکاری رخ داده است که متاسفانه خط پایان آن هم مشخص نیست. خطی که فلاکت نام دارد. در چنین وضعی، هزینه‌های تولید هم افزایش پیدا می‌کند، و به تعبیری سود حاصل از تورم بیش از آن که به نفع تولید کننده‌ شود و آن را سرمایه‌گذاری مجدد کند، این سود صرف جبران هزینه‌ها می‌شود. نمونه روشن آن لبنیات است. که در حال حاضر قیمت آن در ایران از اروپا هم گرانتر است. کافی‌است که بدانیم در ایران یک لیتر شیر کم چرب برابر 1400 تومان (حدود 2/1 دلار) فروخته می‌شود، و قیمت آن فقط طی یک‌سال نزدیک به 90 درصد گرانتر شده‌است و می‌توان آن را با قیمت شیر و لبنیات در گرانترین شهر اروپا مقایسه کرد تا معلوم شود که چرا مردم ما تا این حد از بلای تورم نگرانی دارند، و می‌کوشند که به نحوی با آن مقابله کنند. حتی اگر این کوشش به شیوه اقتصاد سنتی و تبدیل پول به طلا و حفظ آن در صندوق‌خانه است. تا وقتی که تغییری اساسی در سیاست‌های مدیریتی و نیز اقتصادی رخ ندهد و جامعه به‌سوی اقتصاد مدرن مبتنی بر عقلانیت جهت‌گیری نیابد، انتظار این‌که مردم نیز از رفتارهای اقتصاد سنتی دور شوند، بی پایه و وبیهوده است.<br />
منتشر شده در هفته نامه آسمان شماره 109 مورخ 2-2-1391<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ریشه‌های خیانت و فساد و نظارت عمومی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1065.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1510" title="ریشه‌های خیانت و فساد و نظارت عمومی" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1510</id>
    
    <published>1391-02-15T20:07:19Z</published>
    <updated>1391-02-27T02:41:09Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در روزنامه اعتماد 14-2-1391...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در روزنامه اعتماد 14-2-1391</p>]]>
        <![CDATA[<p>ریشه‌های خیانت و فساد و نظارت عمومی<br />
دراین روزها که دادگاه فساد سه‌هزار میلیارد تومانی به‌جاهای حساس خود رسیده، بحث درباره فساد باید بیش‌ازپیش مطرح شود، ولی متاسفانه نه‌تنها چنین نیست، بلکه هرکس به‌نحوی رفتار می‌کند که گویی هیچ نکته مهمی دراین میان نیست مگر محکوم کردن رقیب خود در قوای دیگر. و جالب این که در نشست "ارتقای سلامت نظام‌اداری" که عنوان تلطیف شده "چگونگی مبارزه با فساد نظام‌اداری" است، روسای سه قوه به‌جای آن‌که ایده‌های روشن خودرا در باره علل وعوامل و زمینه‌های بروز فساد اداری و نیز راهکارهای مقابله با آن‌ را از منظر قوه تحت امر خود بیان کنند، بر محکوم کردن یکدیگر و دفاع از خود متمرکز شدند، و نه تنها طرح و برنامه روشنی برای مبارزه با فساد اداری ارایه نکردند، بلکه ادبیاتی را به کار بردند که با وجود چنین ادبیاتی اگر فساد در حد موجود باقی بماند و بیشتر نشود، باید خوشحال بود. مثلا دریک مورد برای توجیه اقدامات نمایندگان مرتبط با پرونده فساد مالی اخیر گفته شد که "چهارنماینده‌ای که به دادگاه احضار شده‌اند، تنها برای توسعه استان و شهر خود از ارتباطاتی استفاده کرده‌اند!!!"  روشن است که چنین اظهارنظری موجه جلوه دادن این ارتباط است، درحالی‌که اگر کسی متهم به انجام فسادمالی باشد، فرقی نمی‌کند که برای جیب شخص خودش باشد یا آبادی منطقه‌اش. آن‌چه مهم است اصل فساد است که نادیده گرفته نشود، اتفاقا کسی که برای آبادی منطقه‌اش فساد می‌کند به نوعی به این کار خود افتخار هم خواهد‌کرد و همین مساله موجب نهادینه شدن فساد می‌شود. و این کار آثار منفی بیشتری از فساد کسی دارد که برای منافع شخصی خودش اقدام می‌کند. یا درجای دیگر علیه یکی از مقامات که گفته است :"قانون چند من است؟" اظهار داشتند که‌:" حداقل انتظار این است که افراد به زبان بگویند که ما قانون گرا هستیم ولی این فرد حتی به زبان هم این را نمی‌گوید". به نظر می‌رسد که آن آقا حرف درستی زده است، وقتی که قانون اجرا نشود چرا باید به زبان گفت اجرا می‌کنیم، ولی در عمل اجرا نکنند؟ وقتی که متولیان قانون درحد اظهار زبانی به رعایت قانون راضی شوند، نتیجه همین می‌شود که می‌بینیم. یا درجای دیگر گفته شده است که گاهی دستگاه قضا به مصالح کشور برخی پرونده‌ها را فعلا پیگیری نمی‌کند ولی این دلیل نمی‌شود که این شخص را در منصبی بگمارند. خوب روشن است که وقتی دستگاه قضایی وارد مصلحت سنجی شود، ذهنیت جامعه نسبت به اعتبار آن به گونه‌ای خواهد شد که مورد پسند مدیران این دستگاه نخواهد بود و در این صورت از توان آن در مبارزه با فساد کاسته خواهد شد. حال اگر از این سخنان غیر دقیق بگذریم و بخواهیم علل مهمتر بروز فساد را پیدا کنیم، چه باید بگوییم؟ آیا تنها فرد خائن کسی است که وام بانکی را می‌گیرد و در جای دیگر آن را خرج می‌کند یا مسئولیت اصلی به‌عهده مدیرانی است که محیط فسادآور را ایجاد می‌کنند و سپس انتظار دارند که در این محیط کسی مرتکب فساد نشود؟ مثل این است که آلودگی محیط را زیاد کنیم و انتظار داشته باشیم که هیچ کس بیمار نشود. روشن است که سطح مقاومت بدن افراد مختلف با یکدیگر فرق دارد. درمحیط نسبتا سالم افراد بسیار کمی بیمار می‌شوند ولی هرچه محیط ناسالم و غیر بهداشتی‌تر شود، افراد بیشتری بیمار خواهند شد. اجازه دهید که در همین مورد بانکی بررسی شود تا معلوم شود علل اصلی فساد کدام است؟ و در میان عوامل موثر بر آن فقط به شرح کوتاهی درباره عامل نظارتی بسنده شود.<br />
برای آن‌که شهروندان مرتکب تخلفی نشوند، وجود نظارت ضروری است، درجامعه مدرن انواع گوناگونی از نظارت را داریم که از هیچ‌کدام آن‌ها بی‌نیاز نیستیم. در یک تقسیم‌بندی کلی نظارت بر نظام‌های دولتی به دو بخش درون سازمانی و برون سازمانی تقسیم می‌شود. نظارت برون سازمانی دو نوع قانونی و عمومی دارد. نظارت های قانونی مثل نظارت قوه مجریه، قوه قضاییه، قوه مقننه، سازمان برنامه‌وبودجه، سازمان بازرسی کل کشور، و ذی‌حسابان وزارت اقتصادی و دارایی و... است. درایران و به دلایل متعدد نظارت نهادهای تخصصی تر مثل چهارمورد اخیرالذکر هرروز بیش از پیش ضعیف شده‌اند. ضمن آن که نظارت دستگاه قضایی و محاکم نیز با آن چه که مورد انتظار است فاصله قابل توجهی دارد. تا وقتی که نظارت‌های قانونی-تخصصی جایگاه شایسته خودرا پیدا نکنند، امکان بهبودی در فساد نیست. مهمترین این نظارت در سازمان برنامه و بودجه متبلور می‌شد که 7 سال است که به حاشیه و محاق رفته است. <br />
درکنار نظارت‌های قانونی، وجود نظارت‌های عمومی ضروری است. نظارت‌های عمومی شامل نظارت بازار(پذیرش سازوکار بازار)، نظارت نهادهای تخصصی مستقل مثل بورس، سازمان حسابرسان و امثال آن و نیز نظارت مدنی مثل نظارت‌های مطبوعات، احزاب و انجمن‌های علمی می‌شود. جامعه‌ای که این نوع نظارت در آن غایب یا کم‌رنگ باشد، ممکن نیست که بتواند با فساد مبارزه کند. حتی شکل‌گیری ایده مبارزه با فساد مستلزم وجود این نوع نظارت است.<br />
نظارت های درون سازمانی نیز کارکرد خودرا در نظام اداری ما از دست داده‌اند. زیرا سلسله مراتب اداری براساس لیاقت‌سالاری و استقلال مدیران در حوزه وظایف تعیین شده برای آنان نیست، بلکه مدیریت‌ها عموما بر اساس ارادت سالاری است و هر فرد مدیری بیش از آن که متعهد به انجام وظایف قانونی باشد. مجری اوامر مدیر بالادست خود است، بنابراین روشن است که مدیران بالادستی برای مدیران زیردستی که فقط مجری منویات بالادستی‌ها بوده و امتثال امر آنان را می‌کنند نمی‌توانند نظارت درون سازمانی برقرار نمایند.<br />
مطالعه‌ای که چندسال پیش از حدود 40 نفر از کارشناسان رده‌بالای رشته مدیریت که تجربه مدیریت در سطوح بالا را هم داشتند انجام شد، نشان داد که شکاف میان وضعیت مطلوب نظارت با وضعیت موجود آن در نظام اداری ما بسیار زیاد است. به‌ویژه آن‌که نظارت‌های نهادی و تخصصی در حداقل‌های خود قرار دارند و تا وقتی که این نوع نظارت ها شکل نگیرد، و جایگاه مطلوبی پیدا نکنند، بحث کردن از مبارزه با فساد از طریق گرفتن و محاکمه کردن برخی از متخلفان ره به جایی نخواهد برد.  <br />
‌برای انتشار در روزنامه اعتماد 14-2-1391</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سونامي طلاق</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1062.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1507" title="سونامي طلاق" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1507</id>
    
    <published>1391-02-14T12:57:13Z</published>
    <updated>1391-02-26T08:57:43Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در روزنامه اعتماد 10-2-1391...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در روزنامه اعتماد 10-2-1391</p>]]>
        <![CDATA[<p>سونامي طلاق<br />
اگر به آمار طلاق در كشور نگاهي بيندازيم، متوجه مي‌شويم كه باید منتظر ظهور پديده‌اي مشابه سونامي طلاق باشيم. در سال 1353، به ازاي هر 10 ازدواجي كه در كشور انجام مي‌شد، يك طلاق نيز رخ مي‌داد. اين رقم با فراز و فرودهايي طی سه دهه یعنی تا سال 1383 تقريبا ثابت مانده‌بود و از آن‌جا كه در اين‌فاصله شاخص شهرنشيني رشد زيادي داشته‌است، مي‌توان گفت كه وضعيت طلاق در سال 1383 نسبت به سه دهه پيش از آن بهبود هم يافته‌بود. زيرا در سال 1353، در مناطق شهري به ازاي هر 7/6 ازدواج يك طلاق بود ولي در سال 1383، در برابر هر 5/8 ازدواج يك طلاق وجود داشت كه نشان‌دهنده بهبود اين شاخص است، ولي اوضاع از سال 84 به بعد تغير كرده‌است و در سال 1389 به ازاي هر 5/6 ازدواج يك طلاق وجود داشته و در تهران به ازاي هر 3/3 ازدواج يك طلاق را شاهد بوده‌ايم. يعني در تهران از هر سه ازدواج يك‌مورد به طلاق منجر شده‌است. آغاز اين پديده سونامی‌گونه از تهران است و تا چندسال ديگر مناطق شهري و سپس مناطق روستايي كشور را در بر خواهد گرفت، مثل سنگي كه در نقطه‌اي داخل آب بيفتد و موج آن به اطراف آن نقطه حركت خواهد كرد. مشابه اين پديده هم قبلا ديده‌ شده‌است، كاهش زادوولد و كم‌شدن رشد جمعيت ابتدا از تهران آغاز شد و با يك فاصله چندساله در كليه نقاط كشور نيز ديده‌شده. اين مساله ناشي از تحولات اجتماعي و اقتصادي و توسعه است كه به‌طور طبيعي ابتدا در تهران رخ مي‌دهد. <br />
حال اين پرسش ممكن است مطرح شود كه چه بايدكرد؟ آيا مي توان جلوي افزايش طلاق را گرفت؟ و اگر مي‌توان چگونه؟ و اگر نتوان چنين كاري را كرد، آيا بايد دست روي دست گذاشت؟ به‌نظر مي‌رسد كه روند رشد تعداد طلاق را نمي‌توان متوقف كرد، و گمان مي‌كنم تا چندسال بعد در تهران از هر دو ازدواج يكي به طلاق منجر خواهد شد. اين روند ناشي از تغييراتي است كه در ذهنيت زن و مرد نسبت به خود و نسبت به زندگي شكل مي‌گيرد و اين تغييرات نيز ناشي از تحولات اقتصادي و اجتماعي است و جامعه را از پذیرش آن گريزي نيست. ولي شايد برخي معتقد باشند كه از طريق وضع قوانين سفت و سخت مي‌توان رخ‌دادن طلاق را كم كرد. اين بدترين سياستي است كه مي‌توان انجام داد و در گذشته هم تجربه شده است. اين كار مثل اين است كه جلوي خروج بخار از ديگ زودپز گرفته شود در حالی که همچنان روی اجاق‌گاز روشن قرار دارد. روشن است كه پس از مدتي منفجر خواهد شد. البته كارهايي كه مي توان انجام داد،ارايه خدمات مشاوره‌اي و آموزشي به جوانان براي رسيدن به يك ازدواج پايدارتر است كه متاسفانه در اين زمينه فقير هستيم. ولي مساله مهم انجام اقداماتي است كه عوارض منفي طلاق را به حداقل برساند.<br />
فقدان خدمات حمايتي و مشاوره‌اي براي زوج‌هاي طلاق‌گرفته و به‌ويژه براي زنان مطلقه، و نيزقرباني شدن وضعيت آينده كودكان، و خسارت‌هاي روحي و رواني و عاطفي كه به آنان وارد مي‌شود، از مهمترين عوارض اين سونامي است. آمار مراجع رسمي نشان مي‌دهد كه بيشترين طلاق‌ها مربوط به زنان 20 تا 24 ساله است و هنگامي كه اين تعداد زنان در اين سن و سال مطلقه شوند، خواه ناخواه عوارض آن دامنگير ساير خانواده‌ها نيز خواهدشد و چه بسا به تشديد بحران طلاق منجر شود. آن‌چه كه آينده وضعيت طلاق را براي جامعه ما تبديل به سونامي خطرناكي مي‌كند، نحوه مواجه ما با آن است. افزايش طلاق در همه جوامع رو به توسعه ديده‌شده و يك واقعيت اجتماعي است، و گريز چنداني از آن نيست، ولي آن جوامع با پذيرش اين واقعيت سعي كرده‌اند كه از طريق مطالعات لازم، علل و عوامل موثر بر وقوع و نيز مشكلات بعدي آن‌را شناسايي كرده و با برنامه‌ريزي‌هاي مناسب ابعاد خسارت آن‌را كنترل نمايند. ولي اگر قرار باشد كه در جامعه ما، كماكان اين پديده را چنان زشت و مذموم بدانيم كه حاضر به پذيرش واقعيت آن نشويم، و برنامه‌اي براي تعديل تبعات منفي آن طراحي و اجرا نكنيم، دراين‌صورت فقط خودمان را گول زده و فريب داده‌ايم. و هنگامي متوجه اين فريب‌خوردگي خودخواسته مي‌شويم كه امواج اين سونامي بخش مهمي از زندگي اجتماعي ما را در معرض تباهي قرار داده‌است.<br />
آن‌ چه كه بايد در اين زمينه انجام داد شامل سه مرحله است، مرحله پيش از ازدواج، مرحه زندگي مشترك و مرحله پس از طلاق. از آن‌جا كه ارزش‌ها و نگرش‌هاي جوانان به‌ويژه دختران درباره خود و زندگي تغييرات ژرفي يافته‌است، بايد پسران را نسبت به اين تحولات آشنا كرد تا سبب شكل‌گيري انتظارات معقول طرفين از زندگي مشترك باشيم. شكاف ميان نگاه و رفتار سنتي و مدرن در درون تك‌تك افراد و زوجين وجود داد و حل‌كردن اين شكاف نيازمند آموزش‌هاي وسيع و مشاوره‌هاي كارآمد است. ولي مهمترين مشكل در مرحله زندگي مشترك است، هنگامی كه آن شكاف‌ها و انتظارات نامعقول طرفين از يكديگر، خود را در صحنه عمل و زندگي نشان مي‌دهد. و از آن‌ جا كه دختران و پسران ازدواج كرده از هر حيث مستقل از بزرگترها رفتار مي‌كنند، نيازمند مشاوره‌هاي اجتماعي هستند تا بصورت عاقلانه بر اين اختلافات غلبه كنند، ولي فقدان فرهنگ رجوع به مشاوره و نیز هزينه‌هاي نسبتا زياد اين مشاوره‌ها موجب مي‌شود كه دختران و پسران جوان و كم اطلاع راسا به حل مشكلات ناشي از شكاف‌ها و اختلافات پيش‌گفته میان خود اقدام‌كنند و اين اقدامات فردي معمولا نه‌تنها موجب حل مشكلات نمي‌شود، بلكه زخم‌هاي ناشي از اختلافات راعميق‌تر و غيرقابل درمان‌تر مي‌كند. در اين مرحله حمايت‌هاي حقوقي و مشاوره‌اي براي زوج‌هاي جوان بسيار موثر است. ضعف جامعه ما در حمايت‌هاي پس از طلاق نيز مشهود است، هم ضعف‌هاي حقوقي و هم ضعف‌هاي مشاوره‌اي و نيز ضعف‌هاي حمايتي به‌ويژه از زنان و كودكان. مشكل اين‌جاست كه نهادهاي مدني هم در اين حوزه كمتر امكان فعاليت پيدا كرده‌اند.<br />
در ميان نهادهاي جامعه ايران، خانواده از ساير نهادها سالم‌تر و كارآمدتر مانده‌است، ولي گمان مي‌كنم كه سونامي طلاق دير يا زود اين نهاد را با چنان چالشي مواجه خواهد‌كرد كه بحران‌هاي ساير نهادها دربرابر آن كوچك شمرده‌خواهند شد. بنابراين توجه به نهاد خانواده و پديده طلاق و پذيرش واقعيت آن و نيز انجام مطالعات گسترده براي شناخت مسايل اين نهاد و پديده‌های مرتبط با آن و تغيير سياست‌هاي اجتماعي در اين زمينه و هماهنگ كردن اين سياست‌ها با الزامات جامعه مدرن، راه‌حل اصلي براي مواجه نشدن با اين سونامي خطرناكي است كه از ميانه‌هاي اقيانوس آغاز شده و زنگ خطر آن نيز شنيده مي‌شود.<br />
برای انتشار در روزنامه اعتماد 10-2-1391</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از لس‌آنجلس تا قزوین</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1066.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1512" title="از لس‌آنجلس تا قزوین" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1512</id>
    
    <published>1391-02-13T20:17:00Z</published>
    <updated>1391-02-26T08:57:43Z</updated>
    
    <summary>کتاب از لس‌آنجلس تا قزوین شامل بخسی از یادداشتهای من در روزنامه سلام در فاصله سالهای 1370 تا 1373 است که در سه بخش جداگانه تقدیم می شود....</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>کتاب از لس‌آنجلس تا قزوین شامل بخسی از یادداشتهای من در روزنامه سلام در فاصله سالهای 1370 تا 1373 است که در سه بخش جداگانه <a href="http://www.ayande.ir/books/">تقدیم می شود</a>.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هدفمندی یارانه‌ها و عدالت توزیعی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1054.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1499" title="هدفمندی یارانه‌ها و عدالت توزیعی" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1499</id>
    
    <published>1391-02-13T06:31:25Z</published>
    <updated>1391-02-26T08:57:43Z</updated>
    
    <summary>منتشر شده در روزنامه اعتماد 7-2-1391...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>منتشر شده در روزنامه اعتماد 7-2-1391</p>]]>
        <![CDATA[<p>هدفمندی یارانه‌ها و عدالت توزیعی<br />
اگر تاکنون منتقدین دولت مدعی بودند که با این نحوه توزیع یارانه‌ها، بطور قطع عدالت توزیعی بهبود نخواهد یافت و نابرابری اقتصادی کم نمی‌شود، اکنون و با بیانه‌ای که بانک مرکزی صادر کرده، روشن شده که معتبرترین مرجع اقتصادی کشور نیز بر این مدعا مهر تایید زده ‌است، و به روشنی اعلام کرده که بخش قابل توجهی از یارانه‌های دریافتی از سوی مردم، صرف خنثی کردن آثار تورمی موجود خواهند ‌شد. ولی واقعیت این است که ابعاد خسارت سیاست‌های موجود برای طبقات کم درآمد، بسیار بیش از رقم تورم است و در بلند مدت آثار زیانباری را برای این قشر برجای خواهد گذاشت. اولین مشکل برای این طبقات کاهش اشتغال آنان است. براساس آمار رسمی موجود در 6 سال گذشته تحول جدی در میزان اشتغال ایجاد نشده و می‌توان گفت که تقریبا ثابت مانده‌است و این به معنای کاهش نرخ فعالیت و افزایش بیکاری است. وقتی که مردم و جوانان بیکارتر شدند، به‌طور طبیعی درآمدی نیز نخواهند داشت و سهم نیروی کار از ارزش افزوده کم می‌شود و این به معنای افزایش فقر و نابرابری اقتصادی است. عامل دیگر نیز تورم است. فشار اصلی تورم بر طبقات پایین جامعه است، زیرا طبقات مرفه به‌طور متوسط بیش از ارقام تورم بر درآمد و ثروت آنان افزوده می‌شود، و نه‌تنها از تورم متضرر نمی‌شوند که طبقات مرفه، سودبرنده اصلی از تورم نیز هستند. ولی مزد و حقوق‌بگیران که در رده‌های پایین اقتصادی قرار دارند، با ثابت ماندن دستمزدشان، از وجود تورم ضرر می‌کنند و درآمد آنان مثل یخ در تابستان آب می‌شود. فراموش نکنیم که طبق سیاست‌های دولت و نیز گزارش‌های رسمی، افزایش حقوق کارمندان در سال‌های اخیر بسیار کمتر از نرخ تورم بوده‌است و درآمدهای این اقشار هر روز بیش از پیش آب رفته و بی‌ارزش شده است.<br />
مشکل تورم به همین‌جا ختم نمی‌شود. آمار بانک مرکزی نشان می‌دهد که نرخ کلی تورم در سال گذشته نزدیک به 22 درصد بوده‌است. ولی نرخ تورم در موادغذایی تا 50 درصد هم رسیده‌است. هرچه سطح اقتصادی مردم پایین‌تر باشد، سهم مواد غذایی و خوراکی‌ها در سبد مصرفی هزینه‌های آنان بیشتر است. برای مثال طبقات ثروتمند ممکن است فقط 10 درصد از هزینه‌های خود را صرف خوراک کنند، ولی طبقات کم درآمد تا 30 و حتی 40 درصد از درآمدشان صرف موادغذایی می‌شود. بنابر این وقتی که نرخ تورم در مواد غذایی بیشتر است، نرخ واقعی و کلی تورم موجود برای طبقات فقیر، بسیار فراتر از 22 درصد موجود است، درحالی‌که این نرخ برای طبقات پردرآمد، از 22 درصد کمتر خواهد بود. از سوی دیگر مساله و مشکل خدمات بهداشت و درمان است که با افزایش فرانشیز‌ها و بالارفتن هزینه‌های درمان، طبقات فقیر از خدمات درمانی و بهداشتی محروم‌تر می‌شوند. بنابراین ادامه سیاست موجود به واسطه سه عامل ذکر شده (بیکاری، تورم و تورم بیشتر در موادغذایی و خدمات درمانی) فشار مضاعفی را به طبقات پایین وارد می‌کند و آنان را نسبت به گذشته فقیرتر می‌نماید، و درآمدهای حاصل از یارانه‌ها را نیز بطور کامل خنثی می‌کند. <br />
آیا این نکات به معنای آن است که توزیع یارانه‌ها سبب نابرابری بیشتر شده‌است؟ به‌نظرمن پاسخ منفی است. پرداخت یارانه‌ها می‌تواند آثار مثبتی بر برابری اقتصادی داشته باشد و حتی تحرک کافی هم به اقتصاد و افزایش تقاضا بدهد، مشروط بر آن‌که با سیاست‌های دیگر که در قانون هم وجود داشت همراه می‌شد. ازجمله این‌که پرداخت یارانه‌ها فقط و فقط از طریق افزایش قیمت حامل‌های انرژی صورت ‌می‌گرفت، و نه از طریق استقراض از بانک مرکزی و یا سایر منابع بودجه‌ای و فروش ارز. اگر این‌ کار مطابق چنین سیاستی انجام می‌شد، قطعا شاهد چنین تورمی، نبودیم. همچنین اتخاذ سیاست‌هایی برای ایجاد تحرک در اقتصاد و انجام سرمایه‌گذاری‌ها و بهبود فضای کسب و کار و تسهیل نمودن امر تولید، می توانست به تحرکی با شتاب در تولید و اشتغال منجر شود. بویژه آن‌که پرداخت سهم تولید یارانه‌ها نیز باید مطابق قانون انجام می‌شد. اگر این سیاست انجام می‌شد، به‌طور عادی مواجه با کاهش اشتغال و افزایش بیکاری نبودیم، در حالی که امروز برخی از نمایندگان مجلس مدعی‌اند که دولت در اجرای این قانون بیش از 15 مورد تخلف قانونی داشته است، و به دلیل همین تخلفات است که، سه عامل مذکور هم‌زمان عمل کرده و سبب فقیرتر شدن اقشار پایین جامعه شده است، و اگر این تخلفات رخ نمی‌داد، نه‌تنها از این جهات وضع مردم بهتر می‌شد، بلکه دریافت یارانه‌ها نیز، جهش مثبتی را دربرابری اقتصادی ایجاد می‌کرد. جهشی که با کنترل تورم و بهبود اشتغال به یک روند نمونه تبدیل می‌شد. <br />
مشکل واقعی سیاست‌های اقتصادی کنونی فقدان جامع‌نگری و تجویز سیاست‌های مکمل است. از این رو تاکید برانجام مرحله دوم یارانه‌ها نیز می‌تواند فرایند تخریبی موجود را تشدید کند. البته روشن است که اهداف سیاسی اجرای این مرحله، مثل مرحله اول بر اهداف اقتصادی آن تفوق دارد و تا وقتی که سیاست‌های اقتصادی به‌طور نسبی از امور سیاسی مستقل نشده‌اند، این مشکلات کماکان ادامه خواهدداشت. <br />
منتشر شده در روزنامه اعتماد 7-2-1391<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ريشه‌هاي رواني تحقير</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1055.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1500" title="ريشه‌هاي رواني تحقير" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1500</id>
    
    <published>1391-02-12T06:33:04Z</published>
    <updated>1391-02-26T08:57:43Z</updated>
    
    <summary>برای انتشار در هفته نامه آسمان 9-2-1391...</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>برای انتشار در هفته نامه آسمان 9-2-1391</p>]]>
        <![CDATA[<p>ريشه‌هاي رواني تحقير<br />
طي يك ماه گذشته چند اتفاق در ايران رخ داده، كه از جهات متعدد لازم است كه نقد شوند. اولين مورد، انتشار خبر ممنوعيت ورود افغاني‌ها به پارك صفه اصفهان در روز سيزده به‌در بود كه بلافاصله پس از انتشار این خبر، با انعكاس رسانه‌اي مواجه، و خبر از سايت منتشر كننده حذف شد. در ادامه نيز چند روز پيش موردمشابهي در نوشهر و اکنون در مازندران گزارش شده، كه بخشدار آن‌جا حضور افغان‌ها را در مركز اين شهر ممنوع كرده است. ولي اتفاق پر سروصداتر مربوط به سفر رييس دولت به جزيره ابوموسي و واكنشي كه كشورهاي حاشيه جنوبي خليج فارس نشان داده بودند، است كه اين‌بار خون غيور مردان و شيرزنان!! اين كشور چنان به جوش آمده كه عنان و اختيار از دست دادند و زبان به تحقير هرچه شيخ نشين و عرب است گشودند و به‌يادشان آمد كه خودشان پيشينه چندهزارساله‌اي دارند و ديگران فاقد پيشينه چند هزار ساعته‌اند! و مطالعه هيچ متني چندش آور تر از خواندن اين رجزخواني هاي تحقيرآميز نبود و جالب اين بود كه كساني كه پرچمدار اين معركه شده و خودرا پهلوان اين ميدان نبرد و مدافع ايران و ايراني‌گري دانستند، كه هيچ تناسبي ميان ادعاي آنان و رفتارشان نبود. پرسش اين است كه چرا چنين رفتاري رخ مي‌دهد و چه كساني مرتكب آن مي‌شوند؟ اين پرسش در جوامع ديگر هم مطرح بوده است. به‌طور مشخص در ايالات‌متحده‌آمريكا و نيزاروپا گرايش‌هاي شديد نژادپرستانه ديده مي‌شود. مطالعاتی كه براي فهم رفتارهای نژادپرستانه عليه سياهپوستان انجام شد، نشان داد كه روحيه  نژادپرستي و تحقير سياهان بيش از آن‌كه ميان طبقات متوسط و بالاي جامعه باشد، در ميان طبقات فرودست و پايين ديده مي‌شود. طبقاتي كه خودشان به نوعي از سوي نظام اجتماعي تحقير شده بودند و چون به هر دليلي نمي‌توانستند با اين تحقيرشدگي مبارزه كنند و جايگاه شايسته‌اي در نظام اجتماعي پيدا كنند به ناچار شيوه‌هاي ديگري را تجربه مي‌كردند و دم‌دست ترين شيوه پيدا كردن يا تعريف كردن گروهي ديگر از افراد جامعه به‌عنوان گروه فرودست‌تر از خویش بود كه با تحقير آنان بتوانند تحقيرشدگي خودرا جبران و حس رضايتمندي و سرخوشي پيدا كنند. اين مساله در رفتارهاي مديريتي نيز ديده مي‌شود. افرادي كه از سوي مديران ارشدشان تحقير مي‌شوند، همين رفتار را با زيردستان خود انجام مي‌دهند. ولي مدير ارشد چرا زيردستان خود را تحقير مي‌كند؟ پاسخ در فقدان اعتماد به نفس به خويش است و اين‌كه جايگاه رفيعي را كه براي خود تعريف كرده جز با تحقير ديگران نمي‌تواند آن را مرتفع جلوه دهد. اين اتفاق در جامعه امروز فرانسه هم ديده مي‌شود. انتخابات اخير فرانسه ميداني بود براي فهم اين رويداد. طرفداران مارين لوپن كه به نوعي افراطي‌هاي دست راستي و ضدمهاجران هستند رای قابل توجهی کسب کردند، ولي اين بدان معنا نيست كه اين افراد در دور دوم انتخابات ميان يك راست‌گرای میانه (ساركوزي) و چپگراي سوسياليست (اورلاند) به ساركوزي راي دهند. اين امر نشان مي‌دهد كه گرايش‌هاي ضد بيگانه موضوعي فراتر از گرايش اقتصادي و چپ و راست است، و افرادي جذب آن مي‌شوند كه به نوعي در جامعه خود نيز در مراتب پايين اجتماعي قرارگرفته‌اند و از طريق ضديت با مهاجران، سياهپوستان، غير اروپايي‌ها و مسلمانان مي‌كوشند براي خود كسب هويت كنند.<br />
بنابراين چنين برخوردهايي در جامعه بيشتر از ناحيه كساني صورت مي‌گيرد كه به نوعي در درون خود احساس حقارت و تحقيرشدگي مي‌كنند. كساني كه در برابر غرب احساس كوچكي و حقارت مي‌كنند (علي‌رغم شعارهاي پرطمطراقي كه علیه غرب مي‌دهند و مي‌كوشند اين تحقير رادر پس اين شعارها بپوشانند) وقتي كه به افغان‌ها و اعراب و ساير مليت‌هاي منطقه مي‌رسند، با تحقير و ناديده‌گرفتن آنان مي‌كوشند كه خود را از فشار  تحقيري كه در درون خود حس مي‌كنند، رها نمايند. انسان تحقير شده يا حقير به خود اجازه مي‌دهد كه مليت‌هاي ديگر را خوار و حقير معرفي كند. انسان كم هوش و بي استعداد است كه به واسطه كم هوشي خود مدعي مي‌شود كه ايرانيان هوشمندترين انسان‌هاي روي كره زمين هستند، والا  انسان فرهيخته و باهوش به‌خوبي مي‌داند كه اين ادعا دروغي بيش نيست. دروغي كه از روي پخمگي و براي پوشاندن حقارت درون گوينده گفته مي‌شود. وقتي كه كساني سابقه 2500 ساله كشورداري را به رخ ديگران بكشند و بگويند كه آنان سابقه كمتر از 30 ساله دارند، روشن است كه در صدد پوشاندن حس حقارتي هستند كه در گذشته از شكست در برابر آنان تجربه كرده‌اند. اين موضوع براي اعراب منطقه هم صادق است. آنان كه سال‌ها در برابر چند میلیون اسراييلی حس تحقيرشدگي را تجربه كرده‌اند، در صددند تا با چنگ‌زدن به خاكي يا جنگي (مثل صدام حسين) خودرا بازسازي كنند. كساني كه براي خلاص‌شدن از شر ديكتاتورهايشان به دامن ايالات متحده و ناتو پناه برده‌اند، چاره اي ندارند كه براي جبران اين حقارت در پي تحقير ديگران باشند.  <br />
مساله مهمي كه در اين ميان نبايد ناديده گرفته شود، فقدان حساسيت اجتماعي نسبت به نگاه‌هاي تبعيض و تحقيرآميز عليه ديگران در جامعه ماست. براي مثال اگر اقدامي كه برخي از مسوولين در خصوص ايجاد محدوديت براي افغاني‌ها انجام دادند، در يك كشور پيشرفته انجام مي‌دادند، بلافاصله با واكنش تند افراد و نهادهاي مدني و حتي اعتراضات خياباني مواجه مي‌شدند و مسوول خاطي مجبور مي‌شد كه عذرخواهي كند و استعفا دهد. درحالي كه در ايران چنين واكنشي را نمي‌بينيم و در بهترين حالت هم ممكن است تصميم مذكور غیررسمی (و نه حتی لزوما به‌صورت عملي) پس گرفته شود. نكته جالب‌تر اين‌كه اگر در كشورهاي ديگر برخورد مشابهي با ايرانيان شود، صداي اعتراض ما بلند خواهدشد (به‌حق هم هست). ولي توجه نمي‌شود كه اگر چنين رفتارها يا گفتارهايي مذموم و ناپسند است، چرا به خود حق مي‌دهيم كه آن را درباره ديگران انجام دهيم؟! اگر امروز يا در گذشته به‌حق يا ناحق برسر بخش‌‌هايي از مناطق سرزميني با كشورهاي همسايه مناقشه داريم، اين امر مجوزي را براي تحقير و توهين به آنان در اختيار ما نمي‌گذارد. نه‌تنها اختلاف كه جنگ هم چنين مجوزي را نمي‌دهد. هرچند در هنگامه جنگ رجزخواني و اميد دادن به پيروزي و كوچك معرفي كردن دشمن در ميدان مبارزه امر مرسومي است، ولي تحقير يك ملت عوارض سويي دارد. يكي از دلايل بروز جنگ دوم جهاني (كه در واقع مهم‌ترين دليل آن گفته شده است) تحميل قرارداد تحقيرآميز پاريس به آلمان بوده كه آتش نازيسم و هيتلر از زير خاكستر اين تحقير بيرون آمد، و كل اروپا و جهان را سوزاند. وقتي كه برخي از فيلم‌هاي اكشن و نسبتا سطحي ايراني را مي‌بينيم كه درصددند اتفاقات جنگ تحمیلی را بازسازي كنند، تصويري از سربازان و ارتش عراق ارايه مي‌كنند كه گويي يك‌مشت افراد منگل و ابله وترسو آن‌طرف جبهه بوده‌اند و در اين‌سوي خط همه افراد شجاع  زيرك و قدرتمند بوده‌اند، و توجه نمي‌كنند كه خوب اگر چنين وضعي در جبهه‌‌ها حاكم بود، پس چرا اين جنگ 8 سال طول كشيد و در پايان هم به آن‌شكل تمام شد؟ اگر همسايگان جنوبي ما تا اين حد حقير هستند كه عده‌اي مي‌گويند، پس چرا ته دلشان هواي آن‌جا را دارد و حسرت وضع آنان را مي خورند؟<br />
به‌نظرم يكي از مظاهر زشت فرهنگي كه بايد با آن مبارزه جدي كرد، نقد همين نگاه خود بزرگ‌بيني ملي است. ولي اين مبارزه رويه ديگري هم دارد. كساني كه چنين فكر مي‌كنند در كنه وجود خود نوعي عدم اعتماد به نفس و به معناي ديگر حقارت را تجربه و حس مي‌كنند و تا وقتي كه اين حقارت و ضعف از وجودشان زايل نشود، به سختي مي‌توان نگاه غيرانساني آنان را نسبت به ديگران تصحيح كرد.<br />
	برای انتشار در هفته نامه آسمان 9-2-1391</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>&quot;سیاست دو&quot; بدون &quot;سیاست یک&quot; بی نتیجه است</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1061.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.ayande.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1506" title="&quot;سیاست دو&quot; بدون &quot;سیاست یک&quot; بی نتیجه است" />
    <id>tag:www.ayande.ir,2012://1.1506</id>
    
    <published>1391-02-08T14:48:16Z</published>
    <updated>1391-02-20T17:21:07Z</updated>
    
    <summary>آقای دکتر محدثی نقدی را بر نظرات بنده نوشته بودند که در همین تارنما هست و این پاسخ هم در نقد نوشته ایشان تقدیم می شود....</summary>
    <author>
        <name>عباس عبدي</name>
        
    </author>
            <category term="نوشتار" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.ayande.ir/">
        <![CDATA[<p>آقای دکتر محدثی <a href="http://www.ayande.ir/1391/02/post_1052.html">نقدی</a> را بر نظرات بنده نوشته بودند که در همین تارنما هست و این پاسخ هم در نقد نوشته ایشان تقدیم می شود.</p>]]>
        <![CDATA[<p>"سیاست دو" بدون "سیاست یک" بی نتیجه است<br />
وقتي كه مباحث اخير درباره جنبش سياسي موجود در ايران را مطرح كردم، برخي دوستان معتقد بودند كه عوارض منفي اين‌گونه مباحث بر نتايج مثبت آن غلبه دارد، هرچند با اين برداشت دوستان موافق نبودم، ولي وقتي كه نوشته آقاي دكتر حسن محدثي را ديدم (ايشان لطف كردند پيش از انتشار نيز آن‌را براي من ارسال كردند و اجازه انتشار آن درتارنماي آينده را نيز دادند) معتقد شدم كه اين مباحث مفيد بوده و مخالفان آن نيز با ديدن اين نوشته بايد به فايده‌مند بودن گفتگوها اذعان كنند. آقاي دكتر محدثي از جامعه‌شناسان نسل جوان‌تر است. از جمله كساني است كه به نظر من نگاهي مساله محور (پرابلماتيك) به جامعه دارد، و جامعه‌شناسي بيش و پیش از اين‌كه لقلقه زبان و ابزاری براي تامين معيشت وی باشد، مي كوشد كه آن‌را به شيوه‌اي براي فهم جامعه و حل مسائل آن قراردهند و تسلط ايشان هم بر جامعه‌شناسي ديني از همين مقوله است. به همين دليل هم گمان مي‌كنم كه تاكنون نقد ايشان بهترين و چارچوب‌دارترین نقدي بود كه بر ديدگاه‌هاي بنده نوشته شده است. اين نقد نشان مي‌دهد كه جنبش سبز تا چه‌حد نيازمند منتقدينش است. تا بلكه از طريق كوششي كه براي رد ديدگاه‌‌هاي منتقدين مي‌شود تصويري قابل قبول‌تر و فهميدني‌تر از جنبش نيز، نزد موافقان آن شكل بگيرد.<br />
ابتدا قصد داشتم كه با ذكر موارد گفته‌شده در مقاله آقاي محدثي به پاسخ آن‌ها بپردازم، ولي از آن‌جا كه مقاله ايشان يك ايده قابل فهمي را مطرح مي‌كرد، من نيز به‌جاي پرداختن به جزئيات آن پاسخ خودرا تقديم مي‌كنم و در بخش پایانی، به برخی از موارد ذكر شده از جانب ايشان هم خواهم پرداخت.<br />
1_ ابتدا بايد ديد كه آقاي محدثي چه گفته‌اند؟ براي اطلاع بيشترباید به متن ايشان مراجعه شود(http://www.ayande.ir/1391/02/post_1052.html). ولي خلاصه آن چنين است كه از نظر وي سياست به دو سطح "سياست يك" و "سياست دو" تقسيم مي‌شود. سياست يك به نقل از ماکس وبر يعني : “برای ما «سیاست» به معنی تلاش برای سهیم شدن در قدرت یا تأثیرگذاری بر توزیع قدرت در میان دولتها یا در میان گروههای درون دولتهاست”  و سياست دو نيز به‌معناي: "  در مقابل چنین تعریف خاص و محدودی، تعریف عام و فراگیر سیاست مطرح می‌شود که سیاست را جستجو برای ایجاد نظم در حیات انسانی –خواه فردی و خواه اجتماعی- می‌داند که در این حیات انسانی فردی یا اجتماعی انسان‌ها خیر را دنبال می‌کنند و مقصود از برقراری این نظم، تحقق هر چه بیش‌تر خیر است؛ و ما این معنا از سیاست را سیاست دو می‌نامیم  " است. به عقيده آقاي محدثي نقد بنده به جنبش سبز از موضع سياست يك است، درحالي‌كه واقعيت اين جنبش سياست دو است ولذا اين نقد را وارد نمی‌دانند. البته ايشان نظرات ديگري هم دارند و اين‌كه سياست دو را بر سياست يك برتري مي‌دهند، روشن است كه اين مطلب چكيده است وبايد اصل متن را ديد. ولي من در نقد خودم مي‌كوشم كه ابتدا مسائل غيرمهم و حتي توضيحي را بيان كنم و در ادامه مهمترين ايرادم را به اين نگاه عرضه خواهم داشت.<br />
2_ اگرچه ايشان سعي كرده‌اند كه سياست را به يك و دو تقسيم و آن‌ها را تعريف كنند، ولي روشن است كه تعريف سياست يك كه به نقل از ماكس وبر بيان شده، تا حدود زيادي قابل درك و منطقي است ولي سياست دو، مورد نظر ايشان معنايي انتزاعي و سيال دارد و حتی در بسیاری از موارد شامل سیاست یک هم می‌شود و به‌همين دليل هم، بر خلاف سیاست یک، مجبور شده‌اند كه به‌صورت مفصل به آن بپردازند، هرچند در نهايت، وضوح تعريف سياست يك را ندارد. اهميت اين نكته وقتي است كه نويسنه قصد نتيجه‌‌گيري دارد، زیرا با تعريف غيردقيق از پديده‌اي نمي‌توان نتايج دقيق از تحليل مبتني بر آن تعريف گرفت. ولي فعلاً اين مساله چندان مهمي از نظر من نيست.<br />
3 _ هرچند تعريف فوق نارساست ولي به‌صورت حسي مي‌توانيم تا حدی اين‌نوع تمايز را ميان سياست يك و سياست دو درك كنيم. بويژه آن‌كه در سنت تاريخي ما هم ريشه دارد. براي نمونه قيام امام‌حسين فقط در قالب سياست دو قابل درك است حداقل پس از خارج شدن از مكه و روبرو شدن با لشكر حر، ادامه رفتار ایشان فقط  در ذيل ايده سياست دو توجيه‌پذير است. و از سخنان امام‌حسين(ع) نيز اين نكته استنباط مي‌شود. درتاريخ اخير نيز جنبش چريكي با هدف شكستن تور اختناق آغاز شد، و چريك‌هاي اوليه و حتي بعدي‌ها نه تنها خود را براي كشته‌شدن آماده كرده بودند، بلكه به آن يقين داشتند. يكي از آنان كه در جريان سياهكل مجروح و دستگير و سپس اعدام شد، هادي بنده‌خدا لنگرودي است. او پس از مدتي كه وارد پلي‌تكنيك تهران شد، از درس‌خواندن امتناع كرد و لذا مشروط و سپس اخراج شد، درحالي‌كه ساير دوستانش جزو شاگردان ممتاز بودند. وقتي از او پرسيدند كه چرا درس نمي‌خواني پاسخي تاريخي داد و گفت كه متوسط عمر چريك دوسال است، چرا بايد درسي بخوانم كه به‌كار مرگم نمي‌آيد. اتفاقا دو سال بعد هم اعدام شد. این امر حکایت از اعتقاد او به حضور در سیاست دو حتی به قیمت مرگش بود. و چنین رفتاری در تعریف سیاست یک نمی‌گنجد. <br />
تقسيم‌بندي آقاي محدثي در قالب تقسيم‌بندي‌هاي مثالي و انتزاعي است، ولي واقعيت اين است كه بجز موارد بسيار استثنايي در واقعيت جاري، كنش‌هاي سياسي از نوع يا يك يا دو نيستند، بلكه در اكثر مواد تركيبي از اين دو نوع كنش هستند و احتمالاً آقاي محدثي هم متوجه اين نكته بوده‌اند. ولي اين بدان معنا نيست كه وجه غالب يك كنش را نتوان تعيين كرد،هرچند هميشه با قدري از ويژگي‌هاي كنش ديگر نيز همراه است. این مساله موجب تضعیف قاطعیت قضاوت در باره مقایسه میان سیاست‌های معین خواهد شد.<br />
4 _ اولين اشكال جدي به ديدگاه آقاي محدثي اين است كه، برخي معتقدند كه برچسب سياست دو پس از واقعه و براي موجه جلوه دادن يا پوشاندن مشكلات کنشگران به اين جنبش زده شده‌است و در واقعيت امر و پيش از بروز مشكلات بعدي چنين ذهنيتي از کنش سیاسی در این جنبش وجود نداشته، و اگرهم اين برداشت وجود داشته فقط در ذهنيت افراد معدودي بوده‌است. به‌نظر من اين انتقاد كاملا وارد است. زيرا اگر بخواهيم با استناد به چند جمله از آقاي مهندس موسوي، چنين تعبيري را بر اين جريان سياسي باركنيم حداقل با چند اشكال مواجه مي‌شويم. اول اين‌كه در سياست هركس سعي مي‌كند سخنان زيبا و مردم‌پسندي را مطرح كند ولي اين‌كه واقعيت آن‌ها چيست بحث ديگري خواهد بود. لذا بايد به رفتار و هدف‌گذاري‌ها مراجعه كرد. كه دراين جريان، رفتار و اهداف اصلي كسب كرسي رياست جمهوري بود كه در ذيل سياست يك قرار مي‌گيرد. نكته ديگر اين‌كه در سخنان ايشان موارد ديگري كه ناقض ادعاي آقاي محدثي است فراوان‌تر است. مثلا اين‌كه مي‌خواسته‌اند ميان اصول‌گرايان (يعني همان جريان مورد نقد شما) و اصلاح‌طلبان (ديگر جريان مورد نقد هرچند كمتر شما) پل بزنند و اتحاد برقرار کنند(نقل به مضمون) و اين هدف ربطي به سياست دو ندارد. از سوي ديگر اگر به صرف اظهارات باشد، در سخنان ديگران از جمله آقاي خاتمي شواهد بسيار بيشتري براي اطلاق رفتار ايشان به سياست دو وجود دارد که بيش از هركس ديگري بوده است. به‌علاوه اگر به سخنان رئيس دولت در انتخابات سال 84 هم مراجعه كنيد، شواهد بسياري برای حضور او در انتخابات از موضع سياست دو (براساس تعريف و توصيف شما) پيدا مي‌شود که اتفاقاً طرفداران وی هم بر همین اساس به حضور وی نگاه می‌کردند. به‌علاوه، اگر آقاي احمدي‌نژاد در مناظره با آقاي موسوي حدي از متانت را رعايت مي‌كرد، اصولا اظهارات بعدي درباره دروغ و اخلاق و امثال آن مطرح نمي‌شد، كه بخواهيم ورود به انتخابات سال 88 را از موضع سياست دو تعريف كنيم. ضمن آن‌كه آقاي موسوي در سخنان خود عمدتا به نقد آماري و عملكردي مي‌پرداخت كه در ذيل سياست يك قرار دارد. از همه اين‌ها گذشته، بسياري از اين افراد پيش از انتخابات درباره پست‌هاي سازماني و امثال آن پس از پیروزی در انتخابات صحبت مي‌كردند و اتفاقا اكثر كساني كه در ستاد اصلي آقاي موسوي بودند، به‌نحوي در درون ساختار بودند و حداقل نسبت به اصلاح‌طلبان ستاد قيطريه كه در حاشیه ستاد اصلي آقاي موسوي قرار داشتند، نزديكتر به حكومت بودند، به عبارت ديگر كمتر كسي از فعلان سیاسی فكر مي‌كرد كه به‌جاي كاخ سعدآباد بايد از زندان اوين سردرآورد (برخلاف جنبش چريكي و یا قيام امام‌حسين). اين به آن معنا نيست كه اگر الان زندان رفته‌اند اين راه را نپذيرفته‌اند. چه بسا در اين راه ثابت قدم هم ايستاده‌اند، ولي مساله به اصل حضور در انتخابات باز‌مي‌گردد كه اصلا از موضع سياست دو نبود و اگر بود، دراين‌صورت نقد من هم از زاويه ديگري مطرح مي‌شد. فراموش نكنيم كه سياست دو در زماني اتخاذ مي‌شود كه عامل آن در وضعيت ضعيف از موازنه قوا قراردارد. مثل 70 نفر ياران امام حسين در برابر هزاران نفر لشكر ابن‌زياد. يا چند ده چريك دربرابر صدهاهزار نيروي مسلح شاه. ولي دوستان ما معتقد بودند كه راي آنان غالب و از طريق انتخابات به پيروزي منجر مي‌شود. با اين‌حال اين انتقاد هم نقد اصلي بنده به نوشته آقاي محدثي نيست.<br />
5 _ يكي از مشكلاتي كه بايد حل شود اين است كه اگرچه نمي‌توان سياست دو را از منظر سياست يك نقد جدي كرد ولي معيارهاي نقد اين سياست دو چيست؟ آيا سياست دو غيرقابل نقد است؟ مگر نه اين‌كه داعيه‌هايي براي هر حركت سياسي وجود دارد؟ چرا نبايد براساس همان  داعيه‌ها آن را نقد كرد و چرا بايد به امور انتزاعي و غيرواقعي از مفاهيم پناه برد؟ بطوري‌كه پديده مذكور فراتر از نقد و در يك فضاي ارزشي و فرا تجربي قرار گيرد. شايد اگر معيارهاي روشن و ضمنا قابل سنجشي براي نقد سياست دو ارائه مي‌شد، بهتر مي‌توانستيم به تفاهم برسيم. <br />
6 _ نقد اصلي بنده به نوشته آقاي محدثي اين است كه سياست يك را كم ارزش و حتي ممكن است ضد ارزش تلقي كنند و در مقابل آن سياست دو را بر کرسی برتری مي‌نشانند. درحالي كه بنده نه تنها اين‌چنين فكر نمي‌كنم، بلكه سياست دو را بدون سياست يك مضر هم مي‌دانم. مشكل اينجاست كه در نظريه فوق سياست معادل با ارزش‌ها و نگرش‌هاي ذهني رهبران و كنش‌گران سياسي محسوب شده است. درحالي كه اين موضوع در سياست آن‌ چنان جايگاهي ندارد كه کل سياست را به آن تنزل دهيم. بخش عمده‌اي از دست‌آوردهاي سياسي محصول رفتارها وكنش‌هايي است كه با اهداف ديگري انجام شده‌اند، و چه بسا افرادي كه با سياست دو وارد ماجرا شدند ولي نهايتا بدترين خيانت‌ها را درحق جامعه خود مرتكب می‌شوند و برعكس چه بسا كساني كه با انگيزه‌هاي سياست يك و براي منافع و حتي قدرت شخصي، وارد ماجرا شوند ولي نتيجه عمل آنان متفاوت بوده‌است. مثل سرمايه‌داراني كه در پي سود شخصی، كارخانه تاسيس و اقدام به توليد مي‌كنند ولي منافع آن نصيب بسياري ديگر هم مي‌شود و جامعه توسعه می‌یابد. بنابراين اولين اشكال در ارزشي تلقي كردن سیاست دو و بي‌اهميت دانستن سياست يك است. <br />
اشكال بعدي اين است كه واقعيت سياست، سياست يك است. و اگر كساني از سياست دو تبعيت كنند ولي نتوانند آن را مكمل جريان سياست يک قرار دهند، آب در هاون كوبيدن است. هرچند كوبيدن آب در هاون اثر منفي ندارد و نوعی نرمش هم هست، ولي معلوم نيست كه اتكاي صرف به سياست دو مضر نباشد. شايد براي آقاي محدثي جالب باشد كه بدانند و يا مي‌دانند كه بنده در جريان جنبش اصلاحات، نه خودم علاقه‌اي به حضور در پست دولتي داشتم و نه آنان كه درآن‌جا بودند چنين علاقه‌اي داشتند، و اگر قرار بود كه رفتار مرا در آن‌زمان طبقه بندي كنند قاعدتا در ذيل مقوله سياست دو قرار مي‌گرفت، و ايده خروج از حاكميت هم كمابيش به همين ذهنيت نزديك بود. و اين رفتار با ويژگي‌هاي بنده انطباق بيشتري دارد، ولي در همان زمان هم سياست دو خود را در خدمت سياست يك مي‌دانستم و نه تنها هيچگاه تصور نمي‌كردم كه عليه سياست يك به ما هو سياست يك اقدامي شود، بلكه معتقد به حمايت آن از طريق سياست دو بودم، با اين حال ممكن است كه بپرسيد چرا اكنون از سياست يك دفاع مي‌كنم، پاسخ اين است كه چون دیگر سياست یکی، وجود ندارد كه سياست دو بتواند در جهت تكميل و تصحيح و تقويت آن برآيد. و يقين بدانيد كه اگر مجددا چنين سياستي شكل بگيرد، و با جريان روبه رشدي از سياست یک مواجه شويم، بازهم ترجيح مي‌دهم كه در عرصه سياست دو فعال شوم و به كمك و تقويت و تصحيح سياست يك برآيم.  <br />
يك مشكل دیگر و مهم نوشته آقاي محدثي اين است كه سياست يك و دو را در مقوله‌هاي انتزاعي مطرح مي‌كند ولي در واقعيت امر هميشه تركيبي از اين دو را داريم، و لذا حتي اگر به هر دليلي سياست دو را ترجيح مي‌دهند بايد توجه داشته باشند كه سياست واقعا موجود هميشه تركيبي از اين دو الگوست. و در زمان اصلاحات نيز چنين بود، و شايد نقطه ضعف آن در اين بود كه ميان اين دو نوع سياست ارتباط وثيق و چارچوب داري شكل نگرفت.<br />
7 _ در اين‌جا مي‌كوشم كه برخي گزاره‌هاي آقاي محدثي را با ذكر مورد نيز نقد كنم. ايشان در ابتدا فرموده‌اند كه: "   از جنبش اصلاحات نه یک نیروی اجتماعی بل‌که چند حزب محترم سیاسی و تعدادی مشخصی فعال سیاسی محترم اصلاح‌طلب باقی مانده است و البته این احزاب طرف‌دارانی هم در متن جامعه دارند که همه‌گی قابل احترام‌اند  ". شايد چنين جنبشي نباشد، ولي ترديدي ندارم كه هرچه كه هست از ساير حركت‌هاي اجتماعي ريشه‌دارتر و قوي‌تراست و امكان بازسازي و ثمربخشي آن نيز بيشتر از حركت‌هايي است كه هيچ چشم‌‌اندازي را نشان نمي‌دهند. ايشان در ادامه نوشته‌اند كه " اما این‌که در جامعه گرایش‌های اصلاح‌طلبانه هست، این واقعیتی است که ربطی به جنبش اصلاحات ندارد؛ زیرا از عصر مشروطه تاکنون گرایش به اصلاحات کم و بیش در جامعه‌ی ما وجود داشته و هر از چند گاهی به‌نحوی بروز یافته است. پس این را به نفع آن نمی‌توان مصادره‌ی به مطلوب کرد  " اين گزاره در كليت خود درست است، ولي عكس آن نيز صحيح نيست كه به‌صورت پيش‌فرض و قطعي بگوييم هيچ ارتباطي ميان اين دو مقوله نيست، براي هركدام بايد دلايل و گزاره‌هاي خاص خودرا ارائه كرد و همین‌طور بدون دلیل نمی‌توان ادعایی را طرح کرد.<br />
ايشان درادامه پرسيده‌اند كه :"  پرسش مهمی که می‌توان از عباس عبدی پرسید این است که در چه موقعی یک سیاست‌مدار محق است که "سیاست یک" را ترک کند؟ آیا یک سیاست‌مدار -در معنای عام کلمه- الزاما می‌بایست در "سیاست یک" باقی بماند؟ آیا "سیاست یک" همیشه به کنش‌گران سیاسی امکان کنش‌گری با هزینه-فایده‌ی مطلوب را می‌دهد؟ در چه مواقعی هزینه‌ی حضور در "سیاست یک" بیش از هزینه‌ی خروج از آن است؟ آیا خروج از "سیاست یک" همیشه به سه گزینه‌ی زیر منتهی شود؟  " پاسخ روشن است، هروقت كه سیاست‌مدار خواست و لازم دانست می‌تواند چنین کند. ولي اين خواست او بايد مثل قيام‌‌هاي مشابه، روشن و از پيش براي همه معلوم باشد نه آن  كه پس از واقعه بر چسب سياست دو را به آن زد. ايشان نوشته‌اند كه :"‌ این محکوم کردن خروج از "سیاست یک" در داوری عبدی نهفته است؛ ولو این‌که او بحث خود را بر چنین بنیانی استوار نکرده باشد. "<br />
 در حالي كه من به دليل پيش‌گفته، یعنی نابود كردن سياست يك چنين كاري را درست نمي‌دانم، نه اين‌كه اصل خروج از سياست يك را مشكل دار بدانيم. <br />
آقاي محدثي نوشته‌‌اند كه "       وانگهی، "سیاست به‌مثابه حرفه" هم قواعد بازی مشخصی دارد و وقتی که یکی از طرفین دائماً قواعد بازی را به هم می‌زند، بازی‌گری در این عرصه نه از نظر عقلانی موجه است و نه عملاً سودمند. گاهی از طریق خروج مدنی از "سیاست یک" هزینه‌ای به بازی‌گرانی که قواعد بازی را نادیده می‌گیرند، تحمیل می‌شود که آن‌ها را متنبه می‌سازد و بدان‌ها می‌‌آموزد که همیشه نمی‌توان قواعد بازی را به هم زد. لذا خروج از "سیاست یک" به "سیاست دو" نیز در درازمدت تبعاتی برای آینده‌ی بازی‌گری بازی‌گران مختلف در "سیاست یک" دارد. به نظر می‌رسد تمام این موارد در نوشته‌های عبدی مغفول واقع شده است.  " گمان نمي‌كنم كه پاسخ اين موارد در نوشته‌هاي من نبوده باشد. زيرا اصولا قبول ندارم كه طرف مقابل خلاف انتظار عمل کرده هر چند مطابق قواعد مکتوب بازي رفتار نشده ‌است. اين اشتباه دوستان بود كه بازي را به گونه ديگري تعريف كرده‌اند، اشتباهي كه آقاي محدثي هم به آن عنايت نكرده‌اند. اگر توجه مي‌کردند روشن مي‌شد كه از نظر بنده بازي به‌گونه ديگري است، نه آن‌طور كه دوستان تعريف كرده‌اند. اما اين جملات ايشان نشان مي‌دهد كه آقاي مهندس موسوي و ساير دوستان نيز از ابتدا براي سياست يك وارد ميدان شده‌بودند و نه با سياست دو، ولي در ميانه راه متوجه شدند كه طرف آنان، قواعد بازي سياست يك را  برنمي‌تابد، درحالي كه از نظر بنده اصولا زمين بازي براي سياست يك آن‌طور كه نويسنده محترم نوشته‌‌اند، و بسیاری از دوستان هم وارد اين بازي شدند، از ابتدا فراهم نبوده‌است. ظاهرا آقاي محدثي برداشت درستي از نوشته‌هاي بنده نداشته‌اند يا اين‌كه من ناتوان از انتقال پيام خود بوده‌ام. به‌همين دليل نوشته‌اند كه:"  عبدی تصور می‌کند که اگر نیروهای سیاسی فقط به نظاره‌گری ترک‌تازی و رفتار قاعده‌شکنانه‌ی حاکمان می‌پرداختند حکومت مستعد تعامل می‌شده است و اصلا از قبل مستعد تعامل بوده است و حالا چنین استعدادی را از دست داده است!  " درحالي‌كه متن من سراسر تاكيد بر توازن قوا دارد و اين‌كه بدون قدرت وارد رينگ بوكس شده‌ايد. اين دوستان هستند كه تصور غلطي از تعامل در سياست دارند، همه مثال‌هاي بنده براي توضيح اين اشتباه است. دوستان بدون قدرت مي‌خواهند از كيك آن بهره‌مند شوند، و قدرت هم با آنان تعامل كند!! اين شدني نيست. بنابراين آنان كه برروي امواج خيال در پي تعامل با قدرت (بلكه حذف قدرت) آن‌هم از طريق انتخابات بودند، مرتكب خطايي نابخشودني شدند و برای توجیه هم نمی‌توان اسم آن‌را سياست دو گذاشت.<br />
آقاي محدثي مرقوم نموده‌اند :"‌ وقتی عبدی عرصه‌ی سیاسی را محدود به حکومت و کنش‌گران سیاسی می‌کند، و مردم مشارکت‌کننده و ناظر بر عمل‌کرد کنش‌گران سیاسی را از نگاه تحلیلی خود حذف می‌کند، به‌آسانی می‌تواند به نتایج مورد علاقه‌اش نائل شود. اما کنش‌گر سیاسی باید بتواند مهم‌ترین پشتوانه‌ی اجتماعی‌اش را نیز به‌مثابه سرمایه‌ی اجتماعی و سیاسی‌اش حفظ کند ". اين تاحدي درست است. زيرا برخلاف دوستان چندان معتقد به موثر بودن حضور توده‌اي سياست در غياب كنش‌گران مسئول و پاسخگو نيستم، واعتراضم هم به جنبش سبز همين دنباله‌روي از حس و موجی بود كه مي‌آيد و پس از مدتي هم مي‌رود و كنش‌گراني مي‌‌مانند با كوشش براي توجيه رفتاري كه از سوي ديگران انجام شده در حالی که آنان فقط دنباله‌روي آن جریان بوده‌اند.<br />
8 _ آقاي محدثي نوشته‌اند كه:"       داوری عبدی از موفقیت اصلاحات نیز با تحلیل‌های قبلی خود ایشان که منجر به اعلام خروج از حاکمیت شد، ناهم‌خوانی دارد؛ مگر این‌که به‌صورت گزینشی اصلاحات را به چهار سال اول محدود کند"  گمان نمي‌كنم اين داوري ناهمخواني داشته باشد، و من نسبت به كل 8 سال هم در مجموع  و در مقايسه با اقدامات سياسي ديگر در يك‌صدسال اخير، آن را كم هزينه‌ترين مي‌دانم، ولي اين با ايده خروج از حاكميت در تعارض نيست چراكه از سال 79و 80 معتقد بودم كه مسير خطايي را مي‌پيماييم و بايد اقدامات سياسي را در چارچوب اعلام شده و با توجه به اصول اعلام شده اصلاح‌طلبي انجام داد. اعتراض به آن وضع نافي اين نيست كه كل اين جريان را درمجموع كم‌هزينه ندانم. البته به 4 سال دوم اعتراضات جدي دارم و معتقدم كه يكي از دلايل وجود دولت فعلي نيز عملكرد آنان است، ولي اين امر ناشي از عدول از اصول اصلاح طلبي بوده‌است و نه آن كه راه اصلاحات ادامه يافته و چنين نتيجه‌اي حاصل شده‌است. بنده بر خلاف دیگران تحلیل پس از واقعه نکرده‌ام بلکه از پیش بر چنین انحرافی از خط مشی اصلاحات تاکید کرده‌ام ولی دوستانی مثل شما همان را که رخ داده اصلاحات می‌دانند و در نتیجه آن را ناامید کننده ارزیابی می‌نمایند. <br />
يكي از اظهارات قابل توجه آقاي محدثي اين است كه نوشته‌اند:"‌‌       عبدی عامدانه این را ‌که نتیجه‌ی نهایی اصلاحات ظهور احمدی‌نژاد بوده است کم‌رنگ می‌کند و حالا با توجه به پتانسیلی که جنبش سبز در موازنه‌ی نسبی قوا پدید آورده است، راه‌برد اصلاحات را پیش‌نهاد می‌کند؛ غافل از این‌که اگر در حال حاضر راه‌برد اصلاحات قابل طرح و تا حدی مسموع است یا لااقل پتانسیلی برای طرح دارد، ناشی از عمل‌کرد جنبش سبز است و الا تا قبل از آن اصول‌گرایان مترصد تشییع جنازه‌ی اصلاحات بوده‌اند و سخن گفتن از "راه‌برد اصلاحات" را نیز بلاموضوع کرده بودند! "  درحالي‌كه آقای محدثی می‌دانند که جنبش سبز، اصلي‌ترين دست‌اندركاران آن از جريان اصلاحات بودند و هنوز هم اصلاح‌طلبان هستند كه نيروي زنده‌تري نسبت به سايرين هستنند و هيچ پتانسيل موازنه قوايي از طرف جنبش سبز و در مقایسه با آنچه که اصلاحات توانست یا می‌تواند ايجاد كند، فراهم نشده‌است.<br />
نكته‌اي كه بايد متذكر شوم، تمايز ميان راهبرد و افراد است. در تقسيم‌بندي جنبش سبز با جنبش اصلاحات، توجه من به افراد نيست، زيرا از نظر بنده در صورت بازگشت به اصول اوليه اصلاحات و ارايه يك پيام روشن و اراده استوار در اين زمينه، قریب به اتفاق كنشگران سبز به مجموعه اصلاحات خواهند پيوست. بنابراين تمايزي در اين زمينه نيست. آنچه كه مورد نظر من است، راهبردهاي سياسي است و در اين ميان ‌شايسته نيست كه بدون استدلال سخن از بلاموضوع بودن راهبرد اصلاحات بگوييم.<br />
آقاي محدثي در ادامه به نحوه يكي از استدلال‌هاي من اعتراض داشته و مرقوم فرموده‌اند: «بررسی انتقادی ایجاب می‌کرد که عبدی به‌عنوان یک محقق و ناقد در آرا و اندیشه‌های آنان جست‌وجو می‌کرد و مشخصا نشان می‌داد که این کنش‌گران سیاسی هیچ سخنی دال بر آگاهی از تبعات تصمیمات و اقدامات خود بروز نداده‌اند و به‌طور نسبی، آگاهانه این مسیر را انتخاب نکرده‌اند. بدون وارسی این موضوع و القای پیشاپیش این‌که کنش‌گران سیاسی معینی -خواه احمدی‌نژاد و خواه موسوی یا هر کس دیگری- به عواقب و تبعات رفتار خود نیندیشده‌اند و یا حدس‌های صائبی در باب آن نداشته‌اند، اقدامی غیراخلاقی به نظر می‌رسد؛ اگر چه قصدی غیراخلاقی در میان نباشد». بنده در جاي ديگري گفته‌ام كه اگر كنشگران مزبور مدعي شوند كه تبعات اقدام خود را مي‌دانسته‌اند آن را مي‌پذيرم، ولي در آن صورت چنين اقدامي را از منظر ديگري نقد خواهم كرد و گمان نمي‌كنم كه هيچ كدام از آنان حتي ذره‌اي احتمال مي‌دادند كه این نحوه از حضورشان به چنين تبعاتي منجر خواهد شد. ايشان در ادامه به موضوع درستي اشاره كرده‌اند كه فكر نمي‌كنم محل نزاع باشد. نوشته‌اند كه:    "وانگهی، مگر تمامی نتایج تصمیمات و اقدامات سیاسی از قبل قابل پیش‌بینی است که از کنش‌گر سیاسی انتظار پیش‌بینی تام و تمامی داشته باشیم و در غیر این‌صورت وی را به بی‌مسؤولیتی متهم کنیم؟ وقتی که کنش‌گر سیاسی پیش‌بینی حداقلی دارد، عواقب و هزینه‌ی تصمیمات‌اش را می‌پذیرد، و در مقابل نقدها از پاسخ‌گویی شانه خالی نمی‌کند، نمی‌توان او را به بی‌مسؤولیتی متهم کرد زیرا آن‌وقت فقط بی‌عملان‌اند که می‌توانند از "مسؤولیت" دم بزنند؛ درست مثل روشن‌فکرانی که مصدق را به‌خاطر کنش‌گری‌اش محکوم می‌کنند، به‌ بهانه‌ی این‌که نتایج مطلوب حضرات را کسب نکرده است! " . ولي اين سخن ايشان طبعاً به آن معنا نيست كه تبعات هيچ رفتاري هم قابل پيش‌بيني نيست و هر  كاري را مي‌توان انجام داد بدون آن كه درباره نتايج آن بررسي اوليه كرد و مسئولیتی را پذیرفت. در اين مورد قبلاٌ نظرم را گفته‌ام و در اینجا هم تکرار می‌کنم، اين كه كسي متوجه تبعات خاصي از رفتار خود نباشد لزوماً اشكالي ندارد، آنچه كه اشكال دارد اين است كه اگر قبلاً متوجه اين تبعات نبوده، امروز كه متوجه شده بايد شرح دهد كه چه عواملي موجب آن شد كه متوجه اين تبعات نشود؟ آيا ممكن است كه آن عوامل كماكان در ذهنیت و برداشت‌های کنونی وی وجود داشته باشد و تحليل‌هايش را تحت تأثير قرار دهد؟ براي مثال فرض كنيم كه تصور اوليه من از آقاي محدثي اين باشد كه ايشان مهندسی خوانده‌اند و بعد متوجه شوم كه جامعه‌شناسي خوانده‌اند، در این صورت بايد شرح دهم كه چرا اين برداشت اشتباه را كرده‌ام. نكند از منبع غيرمعتبري اطلاعات گرفته‌ام و بايد از اين پس ازتباط خود را با اين منبع قطع كنم؟ به علاوه آيا امكان آن نبوده است كه من به جاي تكيه بر يك منبع، از چند منبع ديگر هم استفاده مي‌كردم تا دچار اين اشتباه نشوم؟ ضمن آن که چرا و بر اساس چه شواهدی چنین برداشت بی‌ربطی از شما داشته‌ام؟ بنابراين در اينجا هم تقصير مطرح است و هم قصور. اما در هر حال درس‌آموزي مسأله اصلی است و نه محكوم كردن اين و آن.<br />
آقاي محدثي در ادامه و در بخش نتيجه‌گيري مرقوم داشته‌اند كه : " نکته در همین است: جنبش سبز جنبشی برای خروج از برده‌گی و اطاعت کورکورانه و خاموشانه بود و حرکتی بود برای این‌که درجه‌ی آزادی ما را و سرمایه‌های آزادی‌ساز و دموکراسی‌ساز ما را به ما بنمایاند. ما دریافتیم که چه سرمایه‌های بزرگی برای آزادی و دموکراسی داریم و دریافتیم که برده‌گی تقدیر ما نیست. جنبش سبز به‌دنبال جست‌وجوی راهی بود تا به‌نحو حداقلی امکان مشارکت عمومی را تضمین کند و مشارکت صوری موجود را -که عبدی عملا از آن دفاع می‌کند- که انتخابات را بدل به بیعت کرده است، به انتخاباتی حقیقی نزدیک‌تر سازد"  علت اعتراض من هم به سياست دو در غياب سياست يك همين جملات است كه گويي پس از گذشت صد سال از جنبش مشروطه و چند انقلاب و قيام، باز هم عده‌اي نيازمند آن هستند كه ثابت كنند بندگي تقرير ما نيست. گويي كه مردم ايران صد سال به عصاری ذهني مشغول بوده‌اند. مسأله سياست دو به اين مضمون، مدت‌هاست كه حل شده. آنچه كه مشكل است، چگونگي عبور از اين مرحله است تا مبادا به نام خروج از بردگي، بندهاي بردگي را با دستان خود بر گردن خويش بيندازيم و گره آن را از پیش هم محکمتر کنیم. اگر سياست آنقدر ساده‌انگارانه بود كه با يك دو جين گزاره‌هايي از اين دست و يك اقدام اعتراض‌آميز، مسأله آزادي‌خواهي و دموكراسي حل مي‌شد، در اين صورت ما بايد يكي از اولين ملت‌هايي مي‌بوديم كه تا کنون پرچم خود را بر فراز قله آزادي نصب مي‌كرديم، نه آن كه امروز در حسرت بهار عربي بسوزيم كه چرا با دو تا سه ميليون نفر در خيابان حاضر شديم و اكنون بايد گوش به زنگ اقدامات ديگران باشيم. <br />
اگر به جملات بعدي جناب آقاي محدثي پرداخته شود كه فرموده‌اند: "    ولی آزادی و دموکراسی گاه نیازمند به رخ کشیدن شجاعت است و الا برده‌گی بر دوام خواهد ماند. آن‌چه عبدی با تعبیر "اندکی در خیابان بودن" تحقیر می‌کند، نام سیاسی‌اش اتکا به نیروهای مردمی برای تضمین مشارکت سیاسی است و اقدام سیاسی صریحی است که با گفت‌وگوهای پشت‌پرده‌ی اصلاح‌طلبان حکومتی و با "سفسطه‌پردازی‌های شکاکانة متکبران" (وبر، 1382: 83) فرق اساسی دارد. پنداری، آن‌چه اکنون هست مشارکت سیاسی است!" تا حدي مي‌توان محل نزاع را روشن‌تر می‌کند. اين كه در خيابان بودن با لحن تحقيرآميز آمده است، هم درست است و هم نادرست. زيرا جملات ديگري هم در اين مورد اظهار داشته‌ام. از نظر من آمدن توده‌وار مردم به خيابان حق آنان است و در این حالت هم، بطور معمول اشكال اصلی متوجه دولت‌هاست، ولي آن را نه مطلوب مي‌دانم و نه نامطلوب و نه تحقير مي‌كنم و نه تكريم. ولي آمدن مردم به خيابان با رهبري و برنامه معين را نه‌تنها تحقير نمي‌كنم كه تكريم هم مي‌كنم. اشكال بزرگ اصلاحات در 18 تير هم بي‌توجهي به همين امر بود كه سال‌ها پيش در این باره مفصل نوشته‌ام. ولي اگر آمدن خودجوش مردم به خيابان را نه تحقير مي‌كنم و نه تکريم، در عوض موج‌سواري راهبران سياسي را در اين زمنيه به هيچ وجه شايسته تكريم و تقدير نمي‌دانم، چرا كه دير يا زود اين موج آنان را به ساحل مي‌كوبد. بله، ازادي و دموكراسي نه‌تنها گاهي، بلكه هميشه نيازمند شجاعت است، ولي اگر فقط به شجاعت بسنده شود، از دل آن دموكراسي بیرون نخواهد آمد. آزادي و دموكراسي نيازمند عقلانيت و نيز توجه به عينيت اجتماعي هم هست كه اگر اين موارد نباشد، شجاعت مورد نظر نه‌تنها دردي را از جامعه در رسيدن به دموكراسي، درمان نمي‌كند، كه خود به مانعي تبديل خواهد شد كه شرح آن را در دیگر نوشته‌هايم داده‌ام و در اینجا تکرار نمی‌کنم. <br />
متأسفانه پاراگراف پاياني نوشته آقاي محدثي بيش از آن بازي با كلمات است كه بتوان براي آن پاسخي درخور و علمي داد و چه بهتر بود كه نوشته خود را بدون برخي تعريض‌هاي اين پاراگراف به پايان مي‌بردند كه ماندگارتر باشد. من قصد پاسخ دادن به آنها را ندارم، ولي از آنجا كه ايشان لطف داشته‌اند و قرار بود كه يك بار حضوري خدمت ايشان باشم، در صورت تحقق اين مسأله پاسخ‌هاي خود را شفاهي خواهم گفت تا معلوم شود كه تفاوت ميان آنچه كه هست و آنچه كه تصور مي‌شود (درباره افراد) تا چه حد عميق است. اين تصاوير بيش از آن كه تصاويري رئاليستي از سياست و اشخاص موجود باشد، تابلوهايي آبستره و انتزاعي هستند كه واقعيت را با رنگ خيال مي‌آميزند.<br />
در پايان وظيفه خود مي‌دانم كه از نوشته‌هاي آقاي محدثي كه به غناي اين بحث كمك كرده‌اند، تشكر كنم و اميد آن را داشته باشم كه اين بحث همچنان باز بماند.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>

</feed> 


